قلم شکسته

تا در شکست، سینه شکست و قلم شکست

به نام خالق اشک

قلم شکسته

تا در شکست، سینه شکست و قلم شکست

يكشنبه, ۲۵ آذر ۱۳۹۷، ۰۴:۰۸ ب.ظ

قلم شکسته

حنیف منتظرقائم

درباره سايت

about
متاسفانه امکان درج خودکار کادر جستجو یا جعبه دنبال کنندگان در این قالب وجود ندارد، لطفا برای درج از حالت دستی استفاده نمایید.

توضیحات

إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ حَنِیفًا

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

اطلاعات سايت

client
client
client
client
client
client
client
client
client
client
client
client

تصاویر برگزیده

عنوان عکس

توضيحات مختصر درباره عکس

عنوان عکس

توضيحات مختصر درباره عکس

عنوان عکس

توضيحات مختصر درباره عکس

عنوان عکس

توضيحات مختصر درباره عکس

عنوان عکس

توضيحات مختصر درباره عکس

عنوان عکس

توضيحات مختصر درباره عکس

عنوان عکس

توضيحات مختصر درباره عکس

عنوان عکس

توضيحات مختصر درباره عکس

بقیع

بسم الله

دست حق باب جنان را ز بقیع بگشوده
کل خلقت شده محصورِ در این محدوده

آسمان بخشش محض است ولی خاک بقیع؛
ظرف بارانی او را به سرش افزوده

چارمین حجت بخشیدن آدم اینجاست
که خیالم شده از هر دو جهان آسوده

در و دیوار و حرم هم که ندارد اینجا؛
چشم خود را مدران سوی زمین بیهوده!

غربت اما نفس شعر مرا میگیرد؛
یاد آن لحظه که در کوچه ماتم بوده...

چون عزادار زمین خوردن مادر بوده 
حرم و پرچم و گنبد شده خاک آلوده


ح.م

یاکریم!

 

بسم الله

 

می تپد قلبی درون سینه ی  یک یاکریم؛

هر تپش مستانه می گوید: «حبیبی!... یا کریم!»

 

قبل از او اما به روی خاک قبری دانه هست

مانده ام عاشق تر است قلب کبوتر یا کریم؟

 

ح.م

 

 

منصب مادری

بسم الله

آسمان پیش قدم های شما  پا شده است

دین حق با نفس پاک تو احیا شده است

 

خمیه امن رسالت که عمودش انگار؛

تکیه دارد به تو همواره که برپا شده است

 

منصب مادری ِ  امت ایمان، بانو!

این مقامی ست که تنها به تو اهدا شده است

 

حکم کردی به فدایی شدن از بهر رسول؛

قلب تو مجتهدی صاحب فتوا شده است

 

مکتب عاشقی و رسم و مرامت ای عشق!

مو  به مویش وسط کوچه ای اجرا شده است

 

دخترت هم که شبیه تو به چشمش میدید؛

شوهرش در وسط معرکه تنها شده است؛

 

بال و  پر سوخته آمد که رهایش بکند؛

آسمان دید که در کوچه چه غوغا شده است

 

زیر لب زمزمه حضرت جبریل امین:

« بی خودی نیست که او مادر زهرا(س) شده است»

ح.م

شبیه مادر خود...

بسم الله
آمدیم از وفات مادر ِ مادرمان بنویسیم، این دل دیوانه مان رفت جای دیگری....



زینب!...عزیز دلم!...پیش من بیا
دیگر زمان جدایی رسیده است
مادر فدای نگاهت... کمی بخند
دختر، به خانمی ات، کس ندیده است


دیگر شبیه مادر خود رفتنی شدم
حالا تو جای من و علی چون پیمبر است
باید برای دختر خود درد دل کنم
دختر همیشه محرم اسرار مادر است

من هم درست مثل تو اینجا نشسته ام
وقتی که مادرم نفس اخرش کشید
کوچک، شبیه تو بودم در آن زمان؛
وقتی که جان خسته مادر به لب رسید

آغوش گرم مادری اش وقف گریه ام
شمع نگاه ش قدرت سو سو زدن نداشت
سر تا به پا فدایی دین خدا شد و...
حتی برای رفتن خود یک کفن نداشت

.

.

.


گریه کردی؟ چه شد مگر زینب؟
من که حرف از حسین نیاوردم؟!!
جان مادر نفس بکش دختر!
از کبودی ِ رنگ تو مُردم


تا که حرف از کفن زدم هر بار
بغض تو آتشی به قلبم زد
جان مادر! بیا عزیز دلم
ابر غمها به چشم تو نم زد

جبرئیل از بهشت حق آورد
کفنی از برای مادر من
کربلا هم خدا بزرگ است و...
کفنی میدهد به خاطر من

هر چه از دوست می رسد نیکوست
اگر حتی ز بوریا باشد
پیرهن میدهم به تو ببری؛
صاف و ساده که بی ریا باشد


چادرم هم امانت است زینب
تا تو خاکی ترش کنی مادر
بعد تو یک رقیه ای هم هست
سعی کن تا سرش کنی مادر

پدرم پشت در رسید اکنون
فرصت مادر تو کوتاه است
مژده ای میدهم تو را زینب
که پناه تو قرصی از ماه است

اگر چه ما و حسن می رویم از پیشت
ولی تو غصه نخور...ماه هاشمی داری
برای قلب حسین ت که کاشف الکرب است
تو با وجود اباالفضل مگر غمی داری؟!!

زمان رفتن من شد، تو مانده ای زینب
میان غربت بابا و این برادر ها
خدا به قلب تو کرده عنایتی مادر!
صبور تر شده ای ماورای باور  ها

تمام عصمت من در نگاه تو باقیست
شبیه مادر خود میشوی...خداحافظ
چه زود میرسد آن روز واقعه...گودال
به سوی مادر خود میدوی...خداحافظ

ح.م

ولدی

بسم الله


"
قل هو الله احد" را تو عزیزم، سندی
گلشن عشق پدر را تو گل سرسبدی

خلق پیغمبری ات معجزه ای دیگر شد 
از "الف" گفتم و تا "یا"ی رشادت بلدی

این شباهت که تو داری به پیمبر هیهات!
جز تو دیگر به خداوند ندارد احدی

حیدر کرب و بلایی و به من واجب شد؛
صد و ده مرتبه با عشق  تو گویم...«ولدی»

ح.م

غبطه

بسم الله

هر که چشم دل خود را به شما دوخته است
قلب او ذره ای از عشق تو نفروخته است

به خداوند که در هر دو جهان مستغنی ست
هر کسی قطره ای از اشک تو اندوخته است

این پریشانی بی سابقه دل هر شب؛
درس عشقی ست که از چشم تو آموخته است


حاصل غبطه ما بر ملک فطرس بود
دل در این خانه  اگر بال و پرش سوخته است


ح.م

موعد طوفان

بسم الله

28 رجب...

حرکت کاروان اباعبدالله از شهر مدینه به سوی مکه مکرمه

امنیت نیست در این شهر پر از کفر و گناه

مردمانش همه در خواب عمیقی، گمراه

 

کوچه ها چون رگ خشکیده قلبی بی خون؛

شهر آبستن یک واقعه ای بس جانکاه

 

در خطر جان نفس های دلی بی مانند؛

غصه ها در دل بی تاب عزیزی بی چاه

 

آسمان تیره و تار است و زمین روشن نیست؛

بس که تنها شده در پشت پلیدی ها، ماه

 

صحبت از بیعت با فرد پلیدی ست که او...

دارد از بردن نامش دل شاعر اکراه

 

صحبت از داغ تبر بر جگر شب بو هاست

باغبانی شده از موعد طوفان آگاه

 

در عبایش همه گل های جهان را جا کرد؛

چاره ای نیست! فقط مانده برایش یک راه

 

یاس شش ماهه و آن سرو جوانش را هم؛

با حرم عازم این راه پر از غم شد شاه

 

کاروان پر شده از عطر غریبی چون سیب؛

کعبه بابد بشود قافله را منزلگاه

 

 

حاجی اما به لبش ذکر عجیبی دارد:

هر که دارد هوس کرب و بلا...بسم الله

ح.م

داغ بی پایان عشق

 

بسم الله

هر دم صدا کردم به دل نام شما را

حس کرده قلبم ناز دستان خدا را

 

فرصت ندادی تا بگویم من که هستم!

هر دفعه حاجت داده ای فوراً گدا را

 

پاکیزه تر از آب کوثر بوده ای تو؛

در سعی چشمان تو دیدم من صفا را

 

ردّ نگاهت را گرفتم، تا خدا رفت

چشمت مسلمان کرده جانا انبیا را

 

گمراهی از راه تو ممکن نیست؛...وقتی؛

حتی هدایت کرده ای اهل بلا را

 

از نسل شیطان بوده هر کس بی شما بود

در حق تان هر کس روا کرده جفا را

 

بزم شراب و هتک حرمت های دائم

بر ما تداعی میکند یک ماجرا را

 

گنجینه ای از داغ بی پایان عشقی؛

در سامرایت دیده ام من کربلا را

ح.م

آرزو

بسم الله

به آب دیده تا شاعر وضو کرد

به سمت قبله چشم تو رو کرد

 

به زیر بارش باران، نگاهت؛

دلش را با بلایی روبرو کرد

 

همان یک لحظه کافی بود و شاعر؛

به شعر بارش بی وقفه خو کرد

 

سرود از آتش در سینه ی آب؛

چه خون ها در دل تنگ سبو کرد

 

به پیش چشم ارباب رغائب؛

فرو یک بغض سنگین در گلو کرد

 

از آن شب شاعر دیوانه هر سال؛

به دل کرب و بلا را آرزو کرد

ح.م

شب آرزوهاست

التماس دعا

این بانو ها

بسم الله

تقدیم به دو بانوی زندگی ام
مادر مهربان و بزرگوارم
و همسر عزیزم


ماه من، چهره تابنده این بانو هاست
ماه بودن چه برازنده این بانو هاست

زندگی مستی یک جرعه نگاه است، اصلا؛
زندگی ماحصل خنده این بانو هاست

اشک آنها نسب از گریه باران دارد؛
آتش از گریه سوزنده این بانو هاست

بی خودی نیست که در همهمه غم ها هم؛
عشق هر باره پناهنده این بانو هاست

پا گذاری به تن باغ بهشت از دنیا؛
شأن هر لحظه و آینده این بانو هاست

گر که بوسیدن خاک ره یک زن جرم است؛
حکم من با دل بخشنده این بانو هاست

تا که فرماندهی کشور عشق اند این دو؛
قلبم آماده و رزمنده این بانو هاست

قل هو الله احد...قلب من از این دنیا؛
بی نیاز است که دارنده این بانو هاست
ح.م

امام حسين (ع)

مَاذَا وَجَدَ مَنْ فَقَدَكَ وَ مَا الّذِى فَقَدَ مَنْ وَجَدَكَ؟

پروردگارا! آن كه تو را نيافت، چه يافت و آن كه تو را يافت، چه از دست داد؟

امام علی (ع)

اِعْجابُ الْمَرْءِ بِنَفْسِهِ دَلیلٌ عَلى ضَعْفِ عَقْلِهِ

فخر کردن انسان به خودش، نشانه کم عقلى او مى باشد.

امام رضا (ع)

صَديقُ كُلِّ امْرِء عَقْلُهُ وَ عَدُوُّهُ جَهْلُهُ

دوست هر كس عقل او، و دشمنش جهل اوست.

قلم شکسته

تا در شکست، سینه شکست و قلم شکست

با ما در ارتباط باشيد

ما دوست داريم از نظرات شما در اطلاع باشيم

تماس با ما

پست الکترونیک

Hanif41999@Gmail.com

پست الکترونيک

منتظر تماس تان هستيم