قلم شکسته

تا در شکست، سینه شکست و قلم شکست

به نام خالق اشک

قلم شکسته

تا در شکست، سینه شکست و قلم شکست

دوشنبه, ۱ مهر ۱۳۹۸، ۱۰:۵۸ ق.ظ

قلم شکسته

حنیف منتظرقائم

درباره سايت

about
متاسفانه امکان درج خودکار کادر جستجو یا جعبه دنبال کنندگان در این قالب وجود ندارد، لطفا برای درج از حالت دستی استفاده نمایید.

توضیحات

إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ حَنِیفًا

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

اطلاعات سايت

client
client
client
client
client
client
client
client
client
client
client
client

تصاویر برگزیده

عنوان عکس

توضيحات مختصر درباره عکس

عنوان عکس

توضيحات مختصر درباره عکس

عنوان عکس

توضيحات مختصر درباره عکس

عنوان عکس

توضيحات مختصر درباره عکس

عنوان عکس

توضيحات مختصر درباره عکس

عنوان عکس

توضيحات مختصر درباره عکس

عنوان عکس

توضيحات مختصر درباره عکس

عنوان عکس

توضيحات مختصر درباره عکس

داغ کوچه...

بسم الله


هنوز رد شراره های داغ عظمای حسین(ع) بر دلهامان هست که فکر داغ حسن(ع) آتش دوباره ای می زند بر این دل. داغی که جگر را میسوزاند و عجبا که از این جگر سوخته بوی در سوخته به مشام می رسد.
داغ مجتبی(ع) همان داغی ست که علی مرتضی(ع) را زمین زد...داغ فاطمه زهرا(س)

از لسان غریب مدینه...


تمام غصه ی قلبم جفای این کوچه ست

که غصب حق غریبان بنای این کوچه ست

 

تمام عمر حسن در همین مصیبت رفت

شروع غربت ما ابتدای این کوچه ست

 

که دانه دانه ی موی سپیدم از آن روز؛

مرور هر شب آن  ماجرای این کوچه ست

 

میان کوچه ی تاریک ِ پرمصیبت...آه؛
همیشه واهمه ام ، انحنای این کوچه ست

 

فقط برای شما اهل دل همین غم بس؛
که درب خانه ی ما انتهای این کوچه ست

 

کسی نبوده به جز من و مادرم زهرا(س)

گواه صدق کلامم خدای این کوچه است

 

نبی که نیست ببیند که بعد رفتن او؛

فدک بهانه هر ناسزای این کوچه است

 

خراش صورت دیوار ، رد تازه خون؛

روایت دگری از بلای این کوچه ست

 

ز ضرب سیلی ِآنی، فروغ چشمش رفت

ندید مادر ما اوکجای این کوچه است

 

نشد برای تن خسته اش سپر باشم

میان خاطره ام ردّ پای این کوچه ست

 

اگر چه زهر جفا بر جگر اثر کرده ست

یقین که قاتلم آن بی حیای این کوچه ست

 

اگر چه داغ حسین(ع) اعظم مصیبت هاست

جهان شیعه دلش مبتلای این کوچه ست


ح.م




بوی تو می رسد...

بسم الله

اربعین رفت اما اشک و لباس مشکی مان هنوز هست

الحمدلله... 


هر شب دلم ز اوج مَحَن گریه می کند

گویا برای مردن من گریه می کند

 

قدری اویس قلب مرا هم محل بده!

بوی تو می رسد به قَرَن گریه میکند

 

او اهل کوچه های نگاه تو بوده است

حالا به یاد بوی وطن گریه می کند

 

در اوج روضه چشم دلم سوی کربلاست

از شش جهت به سوی بدن گریه می کند

 

آب و رباب و شیب خضیب ت که جای خود؛

می سوزد از برای کفن گریه می کند

 

او در خیال و فکر حریم تو گم شده ست

حتی میان سینه زدن، گریه می کند

 

یک چله وقف روضه و اشک  تو بوده است

دیگر برای داغ حسن(ع) گریه می کند

ح.م



خوف و رجا

بسم الله


با نفختُ ریختند در ما خدا را بیشتر

در دل ما فاضل خاک شما را بیشتر

 

14 معصوم را در گریه هایم خوانده ام

عاشقم من روضه اهل کسا را بیشتر

 

مرغ قلبم می رود هر سو ولیکن عاقبت

می شناسد گنبد کرب و بلا را بیشتر

 

هر وجب از این حرم را بوسه باران میکنم

چون جوانم، قبله پائین پا را بیشتر

 

نان و آب و روزی ام از برکت عشق شماست

رزق دائم داده ای اشک و بکا را بیشتر

 

بر سر عهد تو با خون جگر ماندم ببین!

یاد من ماند از ازل «قالو بلی» را بیشتر

 

گاهی میگویی بیا و گاه در اذن دخول؛

نذر قلبم میکنی تلخی "لا" را بیشتر

 

هر چه میخواهی بکن، تنها نگاهت می کنم

بس که حس کردم غم خوف و رجا را بیشتر

 

کربلایت هم نشد، یک حسرتی دارم هنوز

شوق سقاخانه ی عشق رضا را بیشتر

 

من که میمیرم، بیا و مرحمت کن لا اقل

عاشقم مردن در این ماه عزا را بیشتر

ح.م



لشگری از ماه و ستاره...


بسم الله


سخت است از پشت قاب شیشه ای نگاه ت کردن....سخت است.........

 

خوبان همه رفتند به این بزم دوباره

من در پس یک قاب نشستم به نظاره

 

یاران همه رفتند به صد پای پیاده

جا مانده ام از قافله هر چند سواره

 

با سر همه رفتند به پا بوسی "بی سر"

یک بی سر و پا مانده به امید اشاره

 

ارباب غریبان دو عالم به تماشا

استاده سر راه عزیزان به شماره

 

شب مات نگاه پسر فاطمه مانده 

او آمده با لشگری از ماه و ستاره

 

غرقم به خیال تو ولیکن پر افسوس

بحر غم دوری تو را نیست کناره


ح.م



آهسته قدم بزن...

بسم الله


برای زوار اربعین، شاید که نگاهی به دل های جامانده به زیر پا هم بیندازند....


مزد چهل روز پریشانی نای ت زائر

از میان همه کردند جدایت زائر

 

دست ارباب خودش دوخته از روز ازل؛

خلعت نوکری خویش برایت زائر

 

بی سبب نیست خدا هم به شما مینازد

حضرت فاطمه کرده ست دعایت زائر

 

هر سلام تو، جهان در تب و تاب است

با لرزش آهنگ صدایت زائر

 

کاش در صحن علمدار، به یادت آرند

ما را به میان گریه هایت زائر

 

آهسته قدم بزن، خدا می داند

جا مانده دلی به زیر پایت زائر

 

این ذکر «حسین حسین» مرا خواهد کشت

مستانه بخوان، جان به فدایت زائر


ح.م


ویرایش نشده است

بی آبرویی...

بسم الله

پارسال این وقت ها...

دوباره  قلب زارم زیر و رو شد
همینکه صحبتی از آبرو شد

همان چیزی که می ترسیدم از آن؛
سرم آمد، تمامش مو به مو، شد

رفیقان می روند و مانده ام من
دلم با این حقیقت روبرو شد

همین ماندن، همین بی آبرویی
شبیه استخوانی در گلو شد

نگاهت را چرا از من گرفتی؟
تو را دیدن برایم آرزو شد

میان جمع عشاقت حسین جان!
تمام راز در این سینه رو شد

یکایک قطره های اشک شعرم
برای صورت دفتر وضو شد

دو رکعت گریه  میخوانم که شاید؛
خیالم محرم راز مگو شد

چه کردم؟  یا چه دیدی؟ یا چه گفتند؟
که شاعر این چنین بی آبرو شد


ح.م


اسرار قرآنی

 

بسم الله

 

از زبان حضرت زینب(س)

 

ما چهل روز است از داغ تو بارانی شدیم

پیش اسماعیل چشمان تو قربانی شدیم

 

یوسفی گم گشته داریم و ز بوی پیرُهن

با قدی خم راهی این دشت کنعانی شدیم

 

کاف و هاء و یاء و عین و صاد ما از هم گسست

ما هم آخر جزء این اسرار قرآنی شدیم

 

آسمان چشم ما هجده قمر را دید و بعد؛

در خسوفی مات خون روی پیشانی شدیم

قد خم، چشم کبود و موی از داغت سپید

همنشین گریه ها و اشک پنهانی شدیم

 

 

مختصر گویم ، گلویم نا ندارد جان تو

از کبودی ها حسین جان! مادر ثانی شدیم

 

مثل پروانه به گرد شمع رویت پر زدیم

سوختیم و کشته آن رأس نورانی شدیم

 

گرد خاکستر به رویت بود و قدری هم گلاب؛

بغض خولی در دل و مدیون نصرانی شدیم

 

 

تا تو رفتی و علمدار و علی اکبرت؛

زینت هر مجلس عصیان و مهمانی شدیم

 

کوفه و شام و هیاهو و صدا و هلهله

چون اسیران وارد شهری چراغانی شدیم

 

کربلای دیگری در کوفه برپا گشته بود

تازه آنجا غصه دار مسلم و هانی شدیم

 

ما که آبادانی هفت آسمان از عشق ماست

در کنار کاخ ظلمت، وقف ویرانی شدیم

 

آیه آیه بر لبت شرح فراق زینب است

در خرابه غرق آن آوای روحانی شدیم

 

 

اینهمه خواندم ولیکن بغض دلها وا نشد؛

ما چهل روز است در این غصه زندانی شدیم

 

ح.م

 

بوی بنفشه میدهد غنچه زیبای لبت

بسم الله


از زبان خانوم رباب(س) 


بوی بنفشه میدهد غنچه زیبای لبت

ردّ پر فرشته ها، چاله بالای لبت

 

خدا به روی ماه تو، سرخی تازه آفرید

برگ نحیف لاله را، کشیده او جای لبت

 

  نفس نفس دویده تا روی تو را نظر کند

غزال چشمان پدر، میان صحرای لبت

 

می کشی ام به خنده ات، ای گل ناز هاشمی

ماه دلارای منی، خون دلم پای لبت

 

شهر دل  رباب را، چه آتشی زدی علی!

غرق شراره گشته از آتش و بلوای لبت

 

تویی که شاه عالمی، اسیر توست تشنگی

آب نشسته پشت در، غرق تمنای لبت

 

بمان کنار مادرت، این شب آخری علی

تیر سه شعبه را ببین، وای به فردای لبت

 

مربع

 

وای به حالای لبت، وای به حال مادرت

مانده برای من سری بریده منهای لبت

 

تیر سه شعبه عاقبت داغ دل تکیده شد

خون دل رباب هم چکیده از لای لبت

 

بخوان برای مادرت، تو لای لای گریه را

بخوان که مادرت شده، هلاک نجوای لبت

 

که خیره خیره مانده ام به جای خالی ات علی!

میکشدم در این سفر، خیال و رؤیای لبت


ح.م


ای کاش کمی دویده بودی باران

بسم الله

 

بعد واقعه رسیده بودی باران

ای کاش کمی دویده بودی باران

 

از بهر تو هم دعا به لب داشت حسین(ع)

ای وای اگر شنیده بودی باران

 

اشکی که ز گونه علمدار چکید

پنهان ز همه، تو دیده بودی باران

 

راه را بر پسر حضرت دریا بستند

کاش راه دگری گزیده بودی باران

 

خون مانع دید اسب اکبر(ع) شد...کاش؛

دستی به سرش کشیده بودی باران

 

شاید که برای اصغرش کافی بود

یک قطره اگر چکیده بودی باران

 

آندم که به خون خود شنا میکرد عشق

ای کاش به خون تپیده بودی باران

 

ح.م


راز خلقت


بسم الله

 

 

از بوی یاس اوست، جنان آفریده شد

او راز خلقت است و نهان آفریده شد

 

هم کفو نور حیدر کرار ، فاطمه(س) ست

با این حساب مثل همان آفریده شد

 

هفت آسمان چو ذره به خاک ره ش شدند

تا چادرش تکاند و جهان آفریده شد

 

از گندمی که روزی آدم نبود و نیست

از روی لطفِ فاطمه(س) ، نان آفریده شد

 

آب و گلاب و بوته یاس و دوا و درد؛

هر انچه خواست مادرمان، آفریده شد

 

بعد خدا و نام نبی(ص) ، «یاعلی(ع) » که گفت؛

حی علی الصلاه و اذان آفریده شد

 

دست کبود فاطمه(س) از خاک کربلا

مشتی گزید و شیعه از آن آفریده شد

 

قبل « نفخت فیه...» خدا خنده زد به او

تا خنده کرد فاطمه(س) ، جان آفریده شد

 

اصلا برای گفتن نام حسین ِ او

راهی به دل زدند و  دهان آفریده شد

 

لب آفریده شد، عطش و اضطراب هم؛

او گریه کرد و اشک روان آفریده شد

 

 

یک قطره اشک مادری اش، بر جهان چکید

از گریه های اوست، امان آفریده شد

 

تا مُهر شیعه گی به دل و قلب ما زنند

این زخم روی سینه عیان آفریده شد

 

ح.م


امام حسين (ع)

مَاذَا وَجَدَ مَنْ فَقَدَكَ وَ مَا الّذِى فَقَدَ مَنْ وَجَدَكَ؟

پروردگارا! آن كه تو را نيافت، چه يافت و آن كه تو را يافت، چه از دست داد؟

امام علی (ع)

اِعْجابُ الْمَرْءِ بِنَفْسِهِ دَلیلٌ عَلى ضَعْفِ عَقْلِهِ

فخر کردن انسان به خودش، نشانه کم عقلى او مى باشد.

امام رضا (ع)

صَديقُ كُلِّ امْرِء عَقْلُهُ وَ عَدُوُّهُ جَهْلُهُ

دوست هر كس عقل او، و دشمنش جهل اوست.

قلم شکسته

تا در شکست، سینه شکست و قلم شکست

با ما در ارتباط باشيد

ما دوست داريم از نظرات شما در اطلاع باشيم

تماس با ما

پست الکترونیک

Hanif41999@Gmail.com

پست الکترونيک

منتظر تماس تان هستيم