بسم الله


مسمطی بر گرفته از شعر زیبای صابر خراسانی

 

گاه با ما نظری بود نمی دانستیم/ در دعایت اثری بود نمی دانستیم

گریه راز دگری بود نمی دانستیم/ عاشقی دردسری بود نمی دانستیم

حاصلش خون جگری بود نمی دانستیم

 

ما خدایی شده از اشک و گل مازادیم/ ما رها گشته گیسوی رها در بادیم

گرچه گفتیم که از هر دو جهان آزادیم/ پرگرفتیم و ولی باز به دام افتادیم

شرط ، بی بال و پری بود نمیدانستیم

 

آسمان حبّ قمر داشت ولی ما از تو/ دور گشتیم،ضرر داشت، ولی ما از تو

فاصله از تو، خطر داشت ولی ما از تو/ آسمان از تو خبر داشت ولی ما از تو

سهممان بی خبری بود نمی دانستیم

 

عطر یاس تو به گلخانه ما شاهد بود/ بال صد پاره ی پروانه ما شاهد بود

هق هق هر شب این شانه ما شاهد بود/ آب و جاروی در خانه ما شاهد بود

از تو بر ما گذری بود نمی دانستیم

 

چشم بد دور، نگاهی نگرانم کرده/ صورت روشن ماه ی نگرانم کرده

تو که خود خوب گواهی، نگرانم کرده/ اینهمه چشم به راهی نگرانم کرده

عاشقی دردسری بود نمیدانستیم

 

ح.م