بسم الله

برای شب یلدا!

 

دل که آسودگی از داغ تو را دوست نداشت

اگرم خواست، غم عشق تو اغلب نگذاشت

 

مثل امشب که به گیسوی تو خورده ست گره

کس شبیه تو غمی بر دل امشب نگذاشت

 

در شبی که غزل و حافظ و سعدی جمع اند

فکر آشفتگی خاطر زینب(س) نگذاشت

 

که غزل های دلش باز کمر راست کنند

واژه ها را مثل هر بار مرتب نگذاشت

 

هر اناری به نگاهش جگری پر خون شد

بس که این طبع پریشان شده از تب نگذاشت

 

حافظی خواست که با فال تو غوغا بکند

این غزل های پر از غصه لبالب نگذاشت

 

غزلی خواند ز رندان و لب تشنه و بعد...

فکر آیات پریشانی یک لب نگذاشت

 

شام یلدای غم عشق تو او را می کشت

مادرت آمد و با ناله «یا رب» نگذاشت


ح.م



 

 

شعر داغ است!