قلم شکسته

تا در شکست، سینه شکست و قلم شکست

به نام خالق اشک

قلم شکسته

تا در شکست، سینه شکست و قلم شکست

دوشنبه, ۱ مهر ۱۳۹۸، ۱۰:۳۳ ق.ظ

قلم شکسته

حنیف منتظرقائم

درباره سايت

about
متاسفانه امکان درج خودکار کادر جستجو یا جعبه دنبال کنندگان در این قالب وجود ندارد، لطفا برای درج از حالت دستی استفاده نمایید.

توضیحات

إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ حَنِیفًا

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

اطلاعات سايت

client
client
client
client
client
client
client
client
client
client
client
client

تصاویر برگزیده

عنوان عکس

توضيحات مختصر درباره عکس

عنوان عکس

توضيحات مختصر درباره عکس

عنوان عکس

توضيحات مختصر درباره عکس

عنوان عکس

توضيحات مختصر درباره عکس

عنوان عکس

توضيحات مختصر درباره عکس

عنوان عکس

توضيحات مختصر درباره عکس

عنوان عکس

توضيحات مختصر درباره عکس

عنوان عکس

توضيحات مختصر درباره عکس

عیسای خونین

بسم الله

ماجرای راهب مسیحی و سر متبرک اباعبدالله (ع)....

نیمه شب بود دلش را به صلیبی خوش کرد
دل به تمثالِ زن ِ پاک و نجیبی خوش کرد
خاطرش را به مداوای طبیبی خوش کرد
تا دلش را به مسیحای غریبی خوش کرد

مثل یعقوب ِ پریشان شده در کنعان شد
یوسفی آمد و در دیر دلش مهمان شد

پرچم قافله همرنگ گلی احمر بود
کاروانی که جدا گشته ز یک لشگر بود
آسمان غمزده از فاجعه ای دیگر بود
تار میدید ولیکن سر نی ها، سر بود

ناگهان در دل آرامش شب طوفان شد
پیرمرد از نفس افتاد و دلش حیران شد

کاروان آمد و از قامت سر خون می ریخت
پا به پای زنی در بین گذر خون می ریخت
جای اشک بصر از چشم قمر خون می ریخت
پیش چشم پدر از چشم پسر خون می ریخت

آسمان مرثیه خوان پسر انسان شد
ماه در پشت سر ابر سیه پنهان شد

دشت از تابش خورشید و قمر محشر بود
کاروان حامل صد نسترن پرپر بود
نیزه ها بین صف خسته چند دختر بود
بین سر ها، سری از باقی سرها، سر بود

وضع دلشوره اش آن لحظه دو صد چندان شد
محو زیبایی بی سابقه ی جانان شد


نیزه دار آمد و او از سببش پرسش کرد
از پریشانی ِ موها و لبش پرسش کرد
جرئتی کرد و ز نام و لقبش پرسش کرد
تا که از مادر و اصل و نسبش پرسش کرد

ناخودآگاه تمام جگرش عطشان شد
قسمت چشم ِ دل و دیده او باران شد


درهمی داد و سر عیسای خونین را خرید
تشنه لب بود و همه دریای خونین را خرید
یوسف لب تشنه زیبای خونین را خرید
قدر یک شب هم شده لیلای خونین را خرید

چون که آه جگر از دیدن او سوزان شد
بی سبب نیست خدا هم ز غمش گریان شد


ساعتی شد که خودش بود و سری خون آلود
زخم ها، زخم دگر بر جگرش می افزود
بوسه ای زد به لب ِ از اثر سنگ کبود
زیر لب گفت که ای کاش که بی مادر بود

غصه دار از اثر مرثیه دندان شد
ناگهان صورت چون لاله ی سر تابان شد

با گلاب و آب و عنبر قامت سر را که شست
عاشقانه صورت زیبای دلبر را که شست
غرق گریه خون در رگهای حنجر را که شست
گرد خاکستر به روی دیده تر را که شست


دیدن چشم پر از خون شده اش آسان شد
اندکی داغ دل و سینه او درمان شد

در همین فرصت کم عاشقی آموخته بود
چشم خود بر نگه نافذ سر دوخته بود
ماه رویی که سر ِ زلف و لبش سوخته بود
اشک می آمد و رخسار برافروخته بود

چشمه معرفتی در دل او جوشان شد
نیمه شب بود که انجیل دلش قرآن شد
ح.م



هوای این روزای من


بسم رب الزهرا (س)

با سبک « هوای این روزای من هوای سنگره...»

از لسان مبارک حضرت امیر(ع)

هوای این روزای من، هوای سوختنه
غم تو این روزا داره به سینه میزنه

هوای این روزای تو، هوای رفتنه
همین نگاه آخر تو، قاتل منه

آتیش زدن به خونه و تمومِ حاصلم
نشسته غصه های عالمی روی دلم

بهار خونه ی علی چه زود خزون شدی
عمود خیمه ی منی ، چه قد کمون شدی

ملیکه ی خدا روی زمین تویی، ولی؛
جوونیت ُ دادی پای غریبی ِ علی

ببخش اگه تو دست غصه ها شدی اسیر
تو رو خدا نگات ُ از چشای من نگیر

رد میشه از جلو چشام دوباره خاطرات
می پیچه توی گوش من صدای ناله هات

صدای ناله های تو از پشت در اومد
اون نانجیب همه ش لگد به روی در می زد

قرارمون نبود بیای، جون علی برو
جلو چشای من با تازیانه زد تو رو

چهل تا مرد بی حیا، تو بی دفاع و من
فقط می شد بگم تو رو خدا نزن، نزن

نصیحت بابای تو دستامو بسته بود
الهی دست من به جای تو شکسته بود

صبر من ُ بهونه کردن و تو رو زدن
قلب من ُ نشونه کردن و تو رو زدن

حلال کنی من ُ، مدینه مردمش بدن
به خاطر علی به تو زخم زبون زدن

چراغ خونه ی علی روشن بمون بتاب
چشات ُ روی هم بزار یه شب آروم بخواب

آروم بخواب و فکر غصه ی حسن نباش
آروم بخواب و فکر غصه های من نباش

کارم شده سحر میام کنار بسترت
بمیرم آخه واسه این کبودی ِ پرت

زده به سینه ی تو با لگد یه جوری که
هنوزم از پرت داره خونابه میچکه

پناه ِ بی پناهی ِ علی بمون نرو
درسته خسته ای دیگه، ولی بمون نرو

جواب حیدرُ بده، نفس نفس نزن
تو رو به جون زینبت، تو رو جون حسن

ببین حسینت ُ نشسته زل زده به در
که کشته حیدرو چشای خیس این پسر

پاشو ببین که موی زینبت پریشونه
پاشو ببین دل حسن دیگه پر از خونه

چشات ٌ وا کن و ببین، ببین که حیدرم
خدا میدونه بعد تو چی اومده سرم

بیا و تو نمک دیگه به زخم من نزن
نذار که چشم تو چشم بشم با قاتل تو من

شبونه می برم تو رو، چه یاس پرپری
بدون محرمی، بدون یار و یاوری

نمونده طاقتی برای زانوی علی
چه سخته داغ رفتن تو بانوی علی

اگر که جون بدم ز داغ رفتنت کمه
بدون تو نصیب سینه ی علی، غمه

نشد که گریه ای کنم بدون واهمه
وداع من با تو همین یه آه ِ ، فاطمه

ح.م



امام حسين (ع)

مَاذَا وَجَدَ مَنْ فَقَدَكَ وَ مَا الّذِى فَقَدَ مَنْ وَجَدَكَ؟

پروردگارا! آن كه تو را نيافت، چه يافت و آن كه تو را يافت، چه از دست داد؟

امام علی (ع)

اِعْجابُ الْمَرْءِ بِنَفْسِهِ دَلیلٌ عَلى ضَعْفِ عَقْلِهِ

فخر کردن انسان به خودش، نشانه کم عقلى او مى باشد.

امام رضا (ع)

صَديقُ كُلِّ امْرِء عَقْلُهُ وَ عَدُوُّهُ جَهْلُهُ

دوست هر كس عقل او، و دشمنش جهل اوست.

قلم شکسته

تا در شکست، سینه شکست و قلم شکست

با ما در ارتباط باشيد

ما دوست داريم از نظرات شما در اطلاع باشيم

تماس با ما

پست الکترونیک

Hanif41999@Gmail.com

پست الکترونيک

منتظر تماس تان هستيم