قلم شکسته

این قلم بشکسته و مبهوت روی مادر است

۱ مطلب در آبان ۱۳۹۳ ثبت شده است

بسم الله

شب سوم

زبان حال رأس نورانی اباعبدالله با دختر سه ساله اش

 

دیدی آخر دخترم یک بار دیگر آمدم

شوق دیدارِ تو باعث شد که با "سر" آمدم

 

جان من، شیرین زبانی های خود از سر بگیر؛

طعم لبخند تو شیرین تر ز کوثر، آمدم

 

قول دادم از سر نی تا بیایم پیش تو؛

بعد صد بار از نی افتادن من آخر آمدم

 

همنشین عمه بودی در بلاها، دخترم!

من هم از پیش سر خونین اکبر آمدم

 

دیدم از بالای نی، سیلی فراوان خورده ای

روضه ی مکشوفه ی غم های مادر، آمدم

 

قدر یک شب هم شده ام ابیها گشته ای

من پدر بودم که بر زانوی دختر آمدم

 

گرد خاکستر بگیر از صورت بابای خود

"ها" بر این آیینه ام کن،چون مکدر آمدم

 

 

حک شده نام عدو ها روی پیشانی که من؛

دست به دست از ابتدا تا عمق لشگر آمدم

 

غصه ی زخم لب و دندان بابا را مخور

تا که دیدم آستین ها گشته معجر، آمدم

 

مثل عمه لب بر این حلقوم پر خونم گذار

بوسه میخواهم که با رگ های حنجر آمدم

 

بغض ِ در حلق تو بابا را پریشان می کند

جان بابا چشم خود وا کن و بنگر، آمدم

 

ح.م

التماس دعا

ویرایش نشده است

<