قلم شکسته

این قلم بشکسته و مبهوت روی مادر است

۴ مطلب در تیر ۱۳۹۳ ثبت شده است

بسم الله

دست حق باب جنان را ز بقیع بگشوده
کل خلقت شده محصورِ در این محدوده

آسمان بخشش محض است ولی خاک بقیع؛
ظرف بارانی او را به سرش افزوده

چارمین حجت بخشیدن آدم اینجاست
که خیالم شده از هر دو جهان آسوده

در و دیوار و حرم هم که ندارد اینجا؛
چشم خود را مدران سوی زمین بیهوده!

غربت اما نفس شعر مرا میگیرد؛
یاد آن لحظه که در کوچه ماتم بوده...

چون عزادار زمین خوردن مادر بوده 
حرم و پرچم و گنبد شده خاک آلوده


ح.م

 

بسم الله

 

می تپد قلبی درون سینه ی  یک یاکریم؛

هر تپش مستانه می گوید: «حبیبی!... یا کریم!»

 

قبل از او اما به روی خاک قبری دانه هست

مانده ام عاشق تر است قلب کبوتر یا کریم؟

 

ح.م

 

 

بسم الله

آسمان پیش قدم های شما  پا شده است

دین حق با نفس پاک تو احیا شده است

 

خمیه امن رسالت که عمودش انگار؛

تکیه دارد به تو همواره که برپا شده است

 

منصب مادری ِ  امت ایمان، بانو!

این مقامی ست که تنها به تو اهدا شده است

 

حکم کردی به فدایی شدن از بهر رسول؛

قلب تو مجتهدی صاحب فتوا شده است

 

مکتب عاشقی و رسم و مرامت ای عشق!

مو  به مویش وسط کوچه ای اجرا شده است

 

دخترت هم که شبیه تو به چشمش میدید؛

شوهرش در وسط معرکه تنها شده است؛

 

بال و  پر سوخته آمد که رهایش بکند؛

آسمان دید که در کوچه چه غوغا شده است

 

زیر لب زمزمه حضرت جبریل امین:

« بی خودی نیست که او مادر زهرا(س) شده است»

ح.م

بسم الله
آمدیم از وفات مادر ِ مادرمان بنویسیم، این دل دیوانه مان رفت جای دیگری....



زینب!...عزیز دلم!...پیش من بیا
دیگر زمان جدایی رسیده است
مادر فدای نگاهت... کمی بخند
دختر، به خانمی ات، کس ندیده است


دیگر شبیه مادر خود رفتنی شدم
حالا تو جای من و علی چون پیمبر است
باید برای دختر خود درد دل کنم
دختر همیشه محرم اسرار مادر است

من هم درست مثل تو اینجا نشسته ام
وقتی که مادرم نفس اخرش کشید
کوچک، شبیه تو بودم در آن زمان؛
وقتی که جان خسته مادر به لب رسید

آغوش گرم مادری اش وقف گریه ام
شمع نگاه ش قدرت سو سو زدن نداشت
سر تا به پا فدایی دین خدا شد و...
حتی برای رفتن خود یک کفن نداشت

.

.

.


گریه کردی؟ چه شد مگر زینب؟
من که حرف از حسین نیاوردم؟!!
جان مادر نفس بکش دختر!
از کبودی ِ رنگ تو مُردم


تا که حرف از کفن زدم هر بار
بغض تو آتشی به قلبم زد
جان مادر! بیا عزیز دلم
ابر غمها به چشم تو نم زد

جبرئیل از بهشت حق آورد
کفنی از برای مادر من
کربلا هم خدا بزرگ است و...
کفنی میدهد به خاطر من

هر چه از دوست می رسد نیکوست
اگر حتی ز بوریا باشد
پیرهن میدهم به تو ببری؛
صاف و ساده که بی ریا باشد


چادرم هم امانت است زینب
تا تو خاکی ترش کنی مادر
بعد تو یک رقیه ای هم هست
سعی کن تا سرش کنی مادر

پدرم پشت در رسید اکنون
فرصت مادر تو کوتاه است
مژده ای میدهم تو را زینب
که پناه تو قرصی از ماه است

اگر چه ما و حسن می رویم از پیشت
ولی تو غصه نخور...ماه هاشمی داری
برای قلب حسین ت که کاشف الکرب است
تو با وجود اباالفضل مگر غمی داری؟!!

زمان رفتن من شد، تو مانده ای زینب
میان غربت بابا و این برادر ها
خدا به قلب تو کرده عنایتی مادر!
صبور تر شده ای ماورای باور  ها

تمام عصمت من در نگاه تو باقیست
شبیه مادر خود میشوی...خداحافظ
چه زود میرسد آن روز واقعه...گودال
به سوی مادر خود میدوی...خداحافظ

ح.م

<