قلم شکسته

تا در شکست، سینه شکست و قلم شکست

به نام خالق اشک

قلم شکسته

تا در شکست، سینه شکست و قلم شکست

پنجشنبه, ۲۸ تیر ۱۳۹۷، ۰۷:۵۹ ق.ظ

قلم شکسته

حنیف منتظرقائم

درباره سايت

about
متاسفانه امکان درج خودکار کادر جستجو یا جعبه دنبال کنندگان در این قالب وجود ندارد، لطفا برای درج از حالت دستی استفاده نمایید.

توضیحات

إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ حَنِیفًا

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

اطلاعات سايت

client
client
client
client
client
client
client
client
client
client
client
client

تصاویر برگزیده

عنوان عکس

توضيحات مختصر درباره عکس

عنوان عکس

توضيحات مختصر درباره عکس

عنوان عکس

توضيحات مختصر درباره عکس

عنوان عکس

توضيحات مختصر درباره عکس

عنوان عکس

توضيحات مختصر درباره عکس

عنوان عکس

توضيحات مختصر درباره عکس

عنوان عکس

توضيحات مختصر درباره عکس

عنوان عکس

توضيحات مختصر درباره عکس

جُمع الشمس و القمر...

بسم لله

 

از اواسطش روضه است

هر کس نمیتواند، نخواند

 

 

لیله ی قدر ِ چشم تر اینجاست

چون خدا هم که تا سحر اینجاست

 

قبر شش گوشه ای که خوابیده؛

زیر پای پدر، پسر، اینجاست

 

یک طرف ماه و یک طرف خورشید؛

«جُمع الشمس و القمر...» اینجاست

.

.

.

.

روضه ها ناگهانی و آنی است

اینکه شعرش کنی هنر اینجاست

 

صحنه هایی امان من برده؛

زخم کاری ِ بر جگر اینجاست

 

دو قدم قبل علقمه...یک مرد؛

دست تنهای بر کمر، اینجاست

 

یا که مردی و خنجری پر خون؛

نعره می زد که دردسر اینجاست

 

می برید و به زیر لب می گفت:

شک ندارم که یک نفر اینجاست

.

.

.

 

نیزه اش ناگهان سبک تر  شد

نعره زد یکنفر که "سر" اینجاست

.

.

.

 

 

گرچه  لایمکن الفرار از غم

مادرت گفت بیا...مَفر اینجاست

ح.م


 وخسف القمر. وجمع الشمس والقمر
و ماه تاریک می‌شود و خورشید و ماه جمع شوند. سوره قیامه آیات 8 و
9

فصل نخست

 

بسم الله


دریا...غزل...بهانه...نفس...حس  و خستگی؛

این واژه های تا دم آخر، همیشگی؛

 

با یک نگاه معجزه آسای چشم تو؛

شد شعر عاشقانه ی داغ و دو ویژگی:

 

شعری ز قلب عاشق من نذر چشم تو

شعری چکیده از غم چشمت به سادگی

 

 

من در پیاله عکس تو را دیده ام..بیا؛

تا فارغم کنی تو از این داغ تشنگی

 

 

این جزر و مد قلب من از کودکی هنوز؛

دارد به بوی موی سیاه تو بستگی

 

 

من پا به پای قطره ی باران دویده ام

از پیش ابرِ فاصله تا رود زندگی

 

جاری شدم میان تن دشت خنده هات

جاری شدم شبیه تو و حس تازگی

 

 

گل بوته های عشق تو در انقلاب رنگ

چشمم اسیر جاذبه و حس خیرگی

 

 

بر روی برگ تازه یاس ی نوشته شد:

فصل نخست قصه ی عشقی، به سادگی

 

ح.م


رمضان رفت و...

 

 

بسم الله

 

قبل از پایان ماه رحمت و بنا بر تجربه های سال های قبل

 

رمضان رفت و نصیب دل من غم شده است

این غذاهای پر از جاذبه چون سم شده است

 

خواب من پر شده از دلهره و می بینم؛

تار مویی ز سر توبه من کم  شده است

 

سهم چشمان من از آنهمه باران دعا؛

نذر لبیک تو یک گریه ی نم نم شده است

 

اینکه بخشیده ای ام یا که هنوزم قهری؛

این نگاه تو به من باز چه مبهم شده است

 

آه...شیطان رها گشته ز زنجیر دعا؛

بهر جبران همین ماه، مصمم شده است

 

که به اتش بکشد خانه ی دل را ای وای؛

باز اوضاع دل غمزده درهم شده است

 

بی پناهم و سلاحم شده این اشک...همین!

و نگاه تو که چون داغ ِ مجسم شده است

 

رسم دیوانگی ام پشت هم و پیوسته است

رمضان رفت و دلم تنگ محرم شده است

ح.م




تقصیر


بسم الله


حوّا شدی که آدم این قصه ها شدم

از قید و بند حور و پری ها رها شدم

 

با بوی سیب سرخ تو در ربّنای عشق؛

وقت هبوط قطره ی اشکت، دعا شدم

 

یا تو میان واژه ی «یا رب» نشسته ای؛

یا من اسیر کفر تو، از دین جدا شدم

 

مثل خلیل بت شکنی، با تبر بیا؛

حالا برای ضربه زدن ها؛ سزا شدم

 

تا ساحران قلب مرا منقلب کنی؛

موسی شدی و معجزه ات را عصا شدم

 

این قلب مرده را که مسیحا دوا نکرد

با قطره های اشک تو آخر، دوا شدم

 

یک اعتراف ساده و اشکی که جاری است

من نذر گریه های تو بودم، ادا شدم

 

تقصیر سیب و گندم و حوّا نبود و نیست

من با نگاه آخری ات مبتلا شدم

ح.م


شیر سرخ


بسم الله

 

این ظرف ِ شیر های تازه برایم مفید نیست

شیرش اگر چه سفید میزند اما سفید نیست

 

من در پیاله خون تو را دیده ام حسین(ع)

این شهر ِکوفه ، سرخی شیرش بعید نیست

 

این اشک های دیده چونان نامه ها به توست

بی اعتبار تر ز کوفیِ پست و پلید نیست

 

این کاسه های شیر که به خنجر بدل شوند

آن صحنه ها برای تو دیگر جدید نیست

 

بابا! قسم به سرخی خون گلوی تو

شیطان به روسیاهی قلب یزید نیست

 

تنها میان دشت بلا می روی حسین(ع)

بابا کسی شبیه تو دیگر شهید نیست

 

عباس را خدای تو از بهر تو آفرید

دیگر حسین ِ فاطمه(س) فرداً وحید نیست

 

آن پرچمی که دست تو دادم به او بده؛

کس چون امیر علقمه قدّش رشید نیست

 

سقا که هست، خاطرم از تو که راحت است

این قفل بغض قلب حسن(ع) را کلید نیست

 

بابا! دلم عجیب پریشان مجتبی ست

آن غصه کم ز قدرت و سوز اسید نیست

 

او هم به جام زهر اسیر است و بی گمان،

آن ظرف شیر های تازه برایش مفید نیست

ح.م


شق القمر


 

بسم الله

 

نامرد ِ خفته در مقابل حیدر... بلند شو

وقت اذان رسیده قاتل حیدر!... بلند شو

 

فزت و رب کعبه ی من را قضا مکن

شوری به پا نکن تو در دل حیدر...بلند شو

 

تو ابن ملجمی! و مراد من این بوَد؛

شق القمر به ماه کامل حیدر...بلند شو

 

با خاطرات کوچه و آن درب و میخ سرخ

هم خورده داغ کسی در گل حیدر...بلند شو

 

بعد تحمل نگاه مغیره.... نگاه تو؛

قدری فزوده بر فضائل حیدر...بلند شو

 

از این جهانِ بعد فاطمه سیرم، شتاب کن

تیغ تو راه حل مشکل حیدر...بلند شو

 

دیگر زمان پر زدن من رسیده است

وقت اذان رسیده قاتل حیدر!... بلند شو

 

ح.م

خاطرات نجف

بسم الله

چون باغ رد شده از نوبهار عمر
بر عمر رفته ز کف گریه می کنم

مبهوت جذبه ی ایوانی از طلا
بر خاطرات نجف گریه می کنم

دارایی ام، دو سه قطره، همین وبس
چون دُر به قلب صدف، گریه می کنم

کل ملائکه در صف به انتظار؛
من هم که آخر ِ صف گریه می کنم

فارغ ز علت و معلول اشک ها
اینجا بدون هدف گریه می کنم

این گریه وقف تو و خاندان توست
من بهر کسب شرف گریه می کنم

دلتنگ روی تو هستم..نگاه کن
بر خاطرات نجف گریه می کنم


ح.م

من حیدرم...


بسم الله

من حیدرم که ساقی اهل ولا شدم
خیبر شکسته شد که شه لافتی شدم

من حیدرم که در شب معراج احمدی
در پیش چشم خیس محمد(ص)، خدا شدم

در زیر چادری که نه خاکی، نه پاره بود
من هم عمود خیمه ی اهل کسا شدم

کیسه به دوش شهر غم و غصه ها منم؛
من همنشین سفره سرد گدا شدم

من حیدرم که صاحب داغ ولایت است
من حیدرم که در غم زهرا(ع)، فنا شدم

من حیدرم ، به  خیبریان آشنا ترم؛
حالا اسیر حیله نسل زنا شدم

فصل صبوری است و همان طرفه خاک غم
عاشق شدم که لایق جام بلا شدم

دستی که بسته است و چهل مرد نابکار....
شرمنده تر ز حضرت خیر النسا شدم


او تا به آخرین نفسش پای کار من؛
من هم به داغ غربت او مبتلا شدم


آن ضربه های آخری اش خواب هر شبم؛
آن آخرین لگد... که  ز زهرا(س) جدا شدم


شق القمر نمودن ما اکتسابی است
من ماهرانه صاحب فرق دوتا شدم

این ضربتی که زد به سرم، نعمت خداست
از فکر خنده های مغیره رها شدم

من هم شبیه قلب حسن(ع) با سکوت و درد
اهل غروب و گریه و بغض و  خفا شدم

از ماجرای کوچه و سیلی و میخ در؛
مشکل گشای عالمم و  بی دوا شدم

رد می شوم ز کوچه و دود و هجوم و در؛
آتش درون سینه نهفتم...فدا شدم

این بار دوم است که من میخورم زمین؛
آندفعه از هراس هجوم و تو...پا شدم


مادر، میان کعبه مرا نذر قبله کرد
حالا میان قبله ی چشمت ادا شدم

ح.م


قرار بی نشان ها

بسم الله

حیدر میان اهل زمین، غرق غربت است
او آشنا به نقشه هفت آسمان هاست

فزت و ربّ کعبه کلید گشایشی؛
بهرگلوی من ز همه استخوان هاست

این زخم سر که تا جگرم را دریده است
حالا چه وقت بستن این پانسمان هاست

من بعد چاه کوفه، فقط با تو گفته ام
دختر همیشه بِه ز همه همزبان هاست

پایان گرفته کار علی، گریه بس کنید
حالا زمان گفتن از آن خیزران هاست

عباس را بگو که بیاید کنار من؛
دلشوره ام ز چشم بد ساربان هاست

قلبم برای لحظه ای  آتش گرفته که؛
تیر سه شعبه مانع از گفتمان هاست

از نسل من دوباره  ندا می دهد کسی؛
با پرسشی که صدر همه پرسمان هاست

این کشته ی فتاده به هامون حسین(ع) ماست؟
آن لحظه لرزه بر تن مرثیه خوان هاست

زینب(س)،هنوز مانده که شیون کنی ز دل؛
یک کربلا که فاصله تا آن زمان هاست

این بوی یاس هاتف غیبی ز مادر است
عهد و قرار عاشقی بی نشان هاست

زهرا(س) دوباره آمده تا یاورم شود؛
یک خنده اش دوای همه خسته جان هاست
ح.م

امام حسين (ع)

مَاذَا وَجَدَ مَنْ فَقَدَكَ وَ مَا الّذِى فَقَدَ مَنْ وَجَدَكَ؟

پروردگارا! آن كه تو را نيافت، چه يافت و آن كه تو را يافت، چه از دست داد؟

امام علی (ع)

اِعْجابُ الْمَرْءِ بِنَفْسِهِ دَلیلٌ عَلى ضَعْفِ عَقْلِهِ

فخر کردن انسان به خودش، نشانه کم عقلى او مى باشد.

امام رضا (ع)

صَديقُ كُلِّ امْرِء عَقْلُهُ وَ عَدُوُّهُ جَهْلُهُ

دوست هر كس عقل او، و دشمنش جهل اوست.

قلم شکسته

تا در شکست، سینه شکست و قلم شکست

با ما در ارتباط باشيد

ما دوست داريم از نظرات شما در اطلاع باشيم

تماس با ما

پست الکترونیک

Hanif41999@Gmail.com

پست الکترونيک

منتظر تماس تان هستيم