بسم الله


خدا عاشقی را چه مبهم کشید

که دل را چو ویرانه ی بم کشید

 

به خط خودش عاقبت را نوشت

کف دست ما خط درهم کشید

 

بهشتی کشید از خودش تا خودش

سر سوزنی هم جهنم کشید

 

کنار دل سیب حوّا، خدا

دو تا شاخه گل، بهر آدم کشید

 

غزل را شبیه تو و خنده هات

خدا مثل باران نم نم کشید

 

دلی صاف و ساده به من داد و بعد؛

برای تو هم زلف پر خم کشید

 

به دست خودش ناجی غصه ها

به روی تن خسته مرهم کشید

 

تو بودی و با دست تو چای عشق؛

به قوری دل های ما دم کشید

 

دو تا استکان خنده با قند تـــو

خط تیره بر چهره ی غم کشید

 

نگاهم...نگاهت...گره...واقعا؛

خدا عاشقی را چه مبهم کشید


ح.م