قلم شکسته

این قلم بشکسته و مبهوت روی مادر است

۱۳ مطلب با موضوع «مادر سادات(س)» ثبت شده است

بسم الله

نکند فاش کنی راز دلت را پسرم!

هر چه دیدی تو فراموش کن اینجا؛ پسرم!

 

کمکم کن که از این کوچه به سرعت برویم

اندکی آمده حالا نفسم جا، پسرم!

 

زیر پهلوی مرا با تنت آرام بگیر

کن تو با سینه بشکسته مدارا، پسرم!

 

دست من را تو بگیری به خدا باکم نیست

کوچه گر پر شود از هجمه اعدا، پسرم!

 

پا شدی روی سر ِ پنجه؛ ولی... طوری نیست؛

می شود قدّ تو اندازهء بابا، پسرم!

 

ای فدای تو و رگ های ورم کرده تو

می شود عقدهء در سینهء تو وا، پسرم!

 

بین ما و تن دیوار و خدا خواهد ماند

می شود باعث این فاجعه، رسوا، پسرم!

 

قامت مادرت اینگونه خمیده ست ولی؛

نگذاری بشود قدّ پدر تا، پسرم!

 

می شوی پیر از این غصه ولی مادر جان!

نکند فاش کنی راز دلت را پسرم!

 

ح.م

شعر تازه است و ویرایش نشده

التماس دعا

یا علی مددی

بسم الله
آمدیم از وفات مادر ِ مادرمان بنویسیم، این دل دیوانه مان رفت جای دیگری....



زینب!...عزیز دلم!...پیش من بیا
دیگر زمان جدایی رسیده است
مادر فدای نگاهت... کمی بخند
دختر، به خانمی ات، کس ندیده است


دیگر شبیه مادر خود رفتنی شدم
حالا تو جای من و علی چون پیمبر است
باید برای دختر خود درد دل کنم
دختر همیشه محرم اسرار مادر است

من هم درست مثل تو اینجا نشسته ام
وقتی که مادرم نفس اخرش کشید
کوچک، شبیه تو بودم در آن زمان؛
وقتی که جان خسته مادر به لب رسید

آغوش گرم مادری اش وقف گریه ام
شمع نگاه ش قدرت سو سو زدن نداشت
سر تا به پا فدایی دین خدا شد و...
حتی برای رفتن خود یک کفن نداشت

.

.

.


گریه کردی؟ چه شد مگر زینب؟
من که حرف از حسین نیاوردم؟!!
جان مادر نفس بکش دختر!
از کبودی ِ رنگ تو مُردم


تا که حرف از کفن زدم هر بار
بغض تو آتشی به قلبم زد
جان مادر! بیا عزیز دلم
ابر غمها به چشم تو نم زد

جبرئیل از بهشت حق آورد
کفنی از برای مادر من
کربلا هم خدا بزرگ است و...
کفنی میدهد به خاطر من

هر چه از دوست می رسد نیکوست
اگر حتی ز بوریا باشد
پیرهن میدهم به تو ببری؛
صاف و ساده که بی ریا باشد


چادرم هم امانت است زینب
تا تو خاکی ترش کنی مادر
بعد تو یک رقیه ای هم هست
سعی کن تا سرش کنی مادر

پدرم پشت در رسید اکنون
فرصت مادر تو کوتاه است
مژده ای میدهم تو را زینب
که پناه تو قرصی از ماه است

اگر چه ما و حسن می رویم از پیشت
ولی تو غصه نخور...ماه هاشمی داری
برای قلب حسین ت که کاشف الکرب است
تو با وجود اباالفضل مگر غمی داری؟!!

زمان رفتن من شد، تو مانده ای زینب
میان غربت بابا و این برادر ها
خدا به قلب تو کرده عنایتی مادر!
صبور تر شده ای ماورای باور  ها

تمام عصمت من در نگاه تو باقیست
شبیه مادر خود میشوی...خداحافظ
چه زود میرسد آن روز واقعه...گودال
به سوی مادر خود میدوی...خداحافظ

ح.م

بسم الله...

قصه ها دارد این قلم در سر
کربلا در روایتی دیگر

قصه شهر و کوچه هایی سرد
قصه داغ ِ در دل معبر

ختم قرآن ناطق است انگار؛
فاتحه خوانده اند به پیغمبر(ص)

آتش خشم و کینه آورده ست
لشگری را مقابل یک در

پشت در، مادری که تا دیروز؛
پا نمی گشته از دل بستر

بعد چندی که پا شده از جا؛
خنده آمد به صورت دختر

خنده اش ناگهان پریشان شد
با لگد وا شد عاقبت آن در


پیش چشمان آسمان می سوخت
آیه آیه به پشت در کوثر

راز در سینه اش چه سوزان است
میخ در هم نمی کند باور؛

مانده از درب خانه ای تنها؛
آتش و خون و گرد خاکستر

ردّ خون می رسد به پاهای؛
مرد تنهای فاتح خیبر

قل اعوذ من البلا...وقتی؛
بسته شد دست غیرت همسر

بر زمین می کشد خودش را ماه!
دست خود را رسانده تا دلبر

 «

: « بی حیا ها! رها کنیدش زود
یا که نفرین کنم تو را کافر؟!!

بازویش را رها نخواهم کرد
بی خودی ضربه می زند خنجر!

             *
ذوالفقار خودت مکش بیرون!
فاطمه می شود تو را یاور

ماجرای سپر که یادت هست؟!
إنّ نَفسی لک الفداء، حیدر!

فکر من را مکن علی جانم!
«
یاعلی» خوانده ام بر این پیکر

تا که چشمم به چشمشان نخورد
فاطمه قد خمیده تر، بهتر

تو چرا غصه میخوری آقا؟!
می شود نسل ظالمان ابتر

تا ابد عطر فاطمه باقیست
یاس گلخانه هر چه نیلی تر...

این کبودی چشم و دستم نه؛
بغض تو می کشد مرا آخر

تازه آغاز کربلا ها بود
نشوی جان فاطمه، مضطر

داغ تابوت و نیمه شب مانده
داغ صد باغ لاله ی پرپر 

مانده تازه که بی پسر بشویم
مانده آن داغ و غصه معجر

غربت و اشک و صبر و خون خوردن؛
زیر لب «یا علی» بگو حیدر!

کربلای من و تو اینگونه ست
کربلا در روایتی دیگر»»

ح.م

 

 

بسم الله

زندگی فاصله ی"بود" و "نبود" است، ولی؛
بودن فاطمه معنای وجود است، ولی؛
                                                
حال یک خانه خراب و دل  حیدر مضطر!
بر در خانه حق آتش و دود است، ولی؛

عالم آشفته شد از سوز قنوتی یک دست؛
ماه هم غرق دعا حین سجود است،ولی؛

خانه اهل کسا حال غریبی دارد؛
قامتی خم وسط خیمه عمود است ،ولی

بعد چندی به خدا پا شده  او از بستر؛
چشم این شهر بسی شور و حسود است ولی

زیر لب گفت زنی، بعد عیادت، آن روز؛
رفتن"مادر" این خانه چه "زود" است، ولی؛

.
.
.

ما هنوزم ز غم مادر خود، خونباریم
چادر مادر ما معدن جود است. ولی؛ 
                                             
تا که بر صفحه دل نقش علی(ع) بافته ایم؛
عشق او "تار"، غمش در دل"پود"است.ولی؛

بهر هر کس که به دل ماتم مادر دارد؛
رنگ عیدانه امسال"کبود" است....ولی....
ح.م

بسم الله

الوداع....

آبرو از قِبَل ماه محرم داریم
دل به این لطف پر از سابقه محکم داریم

پیرهن مشکی ما شاهد خوبی ست حسین!
که چه شبها ز غمت دیده پر نم داریم

ما دو ماه است پریشان نگاهت شده ایم
رسم دلدادگی از حرکت پرچم داریم

'
الوداع' است به لبهای همه جای 'سلام'
مرو ای ماه! مرو...اشک بصر کم داریم

بعد از این هم غم تو حک شده بر دل آقا
در ته لذت هر خنده کمی غم داریم

غم پرست نیستم اما تو خدایی ست غمت 
هر طرف مینگری داغ مجسم داریم

حق شیعه ست که پرپر بزند از عشقت
عقده از غصب همان حق مسلم داریم

کربلا ریشه در آن کوچه پر خم دارد
در مدینه ست که ما شور محرم داریم

با نظر بر "در" و با رد شدن از هر "کوچه"
یاد از آن مادر غمدیده و قد، خم داریم

فاطمیه ست امیدم که نمیرد این دل
به دم روضه تو حاجت مبرم داریم

ح.م

بسم الله

 

یک کبوتر مگر چه میخواهد؟
جز کمی جا ز پهنه گنبد

بال و پرهای خاکی اش حاکی ست
آمده ست از مدینه تا مشهد

هر کجا میپرد غمی انگار
میکند راه قلب او را سد

شب رسیده ست و در حرم اما
نور گنبد همیشه میتابد

یادش آمد تمام دردش را
هی کشید آه دائم و ممتد

سر به دیوار این حرم کوبد
یاد خاک بقیع که می افتد

عمر من میدهد بگو آقا
تا حرم سازی بقیع ش قد؟

نکنی جان فاطمه(س) اینبار
خواهش این کبوترت را رد

او برای مدینه میخواهد
یک حرم، صحن و پرچم و گنبد


ح.م


بسم الله

کربلای زهرا(س) و علی(ع) شروع شد...

جان من باز کن این چشم خودت را بابا
نگهی کن به دل مضطر زهرا بابا

پر دلشوره ام از صبح دلم میلرزد
تو خودت خوانده ای ام، ام ابیها بابا

حرف رفتن مزن امروز، که من میمیرم
بی تو زهرا چه کند با غم فردا بابا؟

یا نرو یا که مرا هم ببر از این غربت
طاقتم نیست دگر خدعه دنیا بابا

تو چه گفتی که علی را بهمش ریخته ای؟
بهر این راز مگو آمدم اینجا بابا

اینکه بعد تو خدا عاشق دیدار من است؟
اینکه خوب است ولی با غمی عظمی بابا

من که میدانم و تو نیک تر از من حتی،
که چه ها میکند این شهر تو با ما بابا

این جماعت همه از نام علی بیزارند
میسپاری تو مرا دست همین ها؟ بابا

کوچه هم صد گره بر کار علی اندازد
باک من نیست از آن سیلی بیجا بابا

همه درها که به روی من و حیدر بسته ست
با لگد بعد تو یک در بشود وا بابا

همه غصه زهرا غم فردای علی ست
میشود حیدر کرار تو تنها بابا

ورنه این یاس که از بهر گلاب آماده ست
در و دیوار و خم کوچه مهیا بابا

جان زهرا به نگاه تو فقط وابسته ست
جان من باز کن این چشم خودت را بابا

ح.م

بسم الله


هنوز رد شراره های داغ عظمای حسین(ع) بر دلهامان هست که فکر داغ حسن(ع) آتش دوباره ای می زند بر این دل. داغی که جگر را میسوزاند و عجبا که از این جگر سوخته بوی در سوخته به مشام می رسد.
داغ مجتبی(ع) همان داغی ست که علی مرتضی(ع) را زمین زد...داغ فاطمه زهرا(س)

از لسان غریب مدینه...


تمام غصه ی قلبم جفای این کوچه ست

که غصب حق غریبان بنای این کوچه ست

 

تمام عمر حسن در همین مصیبت رفت

شروع غربت ما ابتدای این کوچه ست

 

که دانه دانه ی موی سپیدم از آن روز؛

مرور هر شب آن  ماجرای این کوچه ست

 

میان کوچه ی تاریک ِ پرمصیبت...آه؛
همیشه واهمه ام ، انحنای این کوچه ست

 

فقط برای شما اهل دل همین غم بس؛
که درب خانه ی ما انتهای این کوچه ست

 

کسی نبوده به جز من و مادرم زهرا(س)

گواه صدق کلامم خدای این کوچه است

 

نبی که نیست ببیند که بعد رفتن او؛

فدک بهانه هر ناسزای این کوچه است

 

خراش صورت دیوار ، رد تازه خون؛

روایت دگری از بلای این کوچه ست

 

ز ضرب سیلی ِآنی، فروغ چشمش رفت

ندید مادر ما اوکجای این کوچه است

 

نشد برای تن خسته اش سپر باشم

میان خاطره ام ردّ پای این کوچه ست

 

اگر چه زهر جفا بر جگر اثر کرده ست

یقین که قاتلم آن بی حیای این کوچه ست

 

اگر چه داغ حسین(ع) اعظم مصیبت هاست

جهان شیعه دلش مبتلای این کوچه ست


ح.م





بسم الله

 

 

از بوی یاس اوست، جنان آفریده شد

او راز خلقت است و نهان آفریده شد

 

هم کفو نور حیدر کرار ، فاطمه(س) ست

با این حساب مثل همان آفریده شد

 

هفت آسمان چو ذره به خاک ره ش شدند

تا چادرش تکاند و جهان آفریده شد

 

از گندمی که روزی آدم نبود و نیست

از روی لطفِ فاطمه(س) ، نان آفریده شد

 

آب و گلاب و بوته یاس و دوا و درد؛

هر انچه خواست مادرمان، آفریده شد

 

بعد خدا و نام نبی(ص) ، «یاعلی(ع) » که گفت؛

حی علی الصلاه و اذان آفریده شد

 

دست کبود فاطمه(س) از خاک کربلا

مشتی گزید و شیعه از آن آفریده شد

 

قبل « نفخت فیه...» خدا خنده زد به او

تا خنده کرد فاطمه(س) ، جان آفریده شد

 

اصلا برای گفتن نام حسین ِ او

راهی به دل زدند و  دهان آفریده شد

 

لب آفریده شد، عطش و اضطراب هم؛

او گریه کرد و اشک روان آفریده شد

 

 

یک قطره اشک مادری اش، بر جهان چکید

از گریه های اوست، امان آفریده شد

 

تا مُهر شیعه گی به دل و قلب ما زنند

این زخم روی سینه عیان آفریده شد

 

ح.م



بسم الله


خوانده احمد(ص) به لبش خطبه زهرا(س) و علی(ع)

جبرئیل آمده از عرش به یک صوت جلی


« من وکیلم که به ساقی بدهم کوثر را؟»

زیر لب فاطمه(س) از سوی خدا گفت: «بلی»


ح.م

 

سالروز ازدواج آسمانی حضرت امیر(ع) و حضرت زهرا(س) مبارک باد.



<