قلم شکسته

این قلم بشکسته و مبهوت روی مادر است


اعوذ بالله من الکرب والبلاء....

بسم الله...

روضه گودال

یابن شبیب روضه ما پا گرفته است
یابن شبیب روضه نفس را گرفته است

یابن شبیب گر که شدی غرق شور و شین
یابن شبیب روز و شبت فابک للحسین (ع)

یابن شبیب زلف پریشان شنیده ای؟
یابن شبیب مصحف صدپاره دیده ای؟

یابن شبیب یوسف ما را دریده اند
مانند کبش زنده سرش را بریده اند


🔺( "فانه ذبح کما یذبح الکبش" )
جد ما را مثل قربانی (گوسفند ) سربریدند

یابن شبیب صحبت از کرب والبلاست
این صید دست و پا زده در خون حسین ماست

یابن شبیب جد مرا تشنه کشته اند
با تیغ کند و ضربه ی صد دشنه کشته اند

یابن شبیب جد من عریان رها شده
جسمش به زیر سم ستوران رها شده

یابن شبیب در دل گودال قتله گاه
یابن شبیب مادرمان میکند نگاه

یابن شبیب صحبت دشنام و ناسزاست
راسی اسیر بازی دستان نیزه هاست

یابن شبیب از غضب نیزه ها بخوان
یابن شبیب از اثر چکمه ها بخوان

راز "مرمل بالدماء" ش که رو شده
این تن به دست نیزه کمی زیر و رو شده

با تیر و تیغ و دشنه و با چکمه میزدند
یابن شبیب بر دهنش نیزه میزدند

گم شد میان هلهله "امن یجیب" او
خندیده اند بر سر "شیب الخصیب" او

یابن شبیب عمه ما هم اسیر شد
با یک نگاه بر تن عریان چه پیر شد

چشمش نظاره کرده گلوهای پاره را
جسم به خون تپیده هجده ستاره را

یابن شبیب روز و شبت غرق گریه باش
هر شب اسیر غربت و داغ رقیه باش

یابن شبیب روضه همین بس که فاطمه
آمد کنار مضجع سردار علقمه

یابن شبیب سینه ما غرق ماتم است
یابن شبیب قاتل ما هم محرم است

یابن شبیب روضه ما را به پا کن و...
دائم برای قائم ما هم دعا کن و...

ح.م

بسم الله

شکر لله آمدم تحت لوای چشم تو 
شکر لله کرده دل را مبتلای چشم تو

زیر و رویم میکند طرز نگاهت ماه من
ای همه دار و ندار من فدای چشم تو

داده شیرم مادرم با طعم اشک روضه ها؛ 
اهل هیئت گشته ام من از دعای چشم تو

روی دستان پدر بودم که گفتم «یا حسین(ع)»
ای همه ایل و تبار من گدای چشم تو 

بی حیایی کار من بود و تو آقایی حسین(ع)
آبم آخر میکند آقا حیای چشم تو 

هر چه من بد بوده ام مهرت فراوان تر شده؛
خانه زادم کرده آقا این وفای چشم تو

ای به قربان لب خونی و چشم پر غمت
آمدم پر پر شوم من در عزای چشم تو

قطره ای اشک و کمی هم ناله دارم... ای خدا!
کاری از دستم نمی آید برای چشم تو


مثل قاسم، مثل اکبر یا که نه...مانند جون؛
دست و پا خواهم زد آخر در منای چشم تو
ح.م

بسم رب الشهداء

دوباره بوی عود و دود اسپند
هوای کربلا در سینه افکند

دوباره کاروانی از شقایق
رسیده پیکر صد یار دلبند

صد و هفتاد و پنج انسان عاشق
صد و هفتاد و پنج آهوی در بند

صد و هفتاد و پنج آغوش خسته
پری های پریشان موی اروند


قسم بر بوسه های مادرانه
به پیری در فراق روی فرزند

به ذکر یاعلی بر روی لب ها
قسم بر نام مادر(س) روی سربند

قسم بر دست های بسته ی عشق
قسم بر رفتنی بی مثل و مانند


نمیدانم چه میخواهم بگویم
به سرخی تن آلاله سوگند

ولیکن حتم دارم این شهیدان؛
پیام دیگری در سینه دارند

پیام تشنه بودن پیش دریا
پیام استقامت مثل الوند

«اشداء علی الکفار» یعنی؛
حرام است سوی دشمن بذل لبخند

پیام آورده اند شاید بفهمیم
پیام آورده اند ایندفعه...هر چند.....

ح.م

شعر داغ است و ویرایش نشده

بسم الله

صبر ِعلیّ مرتضی گنجینه تو
یک چادر خاکی غم  دیرینه تو

محرم نبودم مرهم زخم تو باشم
داغی شدم آقا به روی سینه تو

آیینه قلب تو را حتی شکستم؛
دشت نگاهم پر شد از آیینه تو

بد بوده ام اما تو دستم را گرفتی؛
جانم فدای سینه بی کینه تو

هر هفته حسرت میخورم یک بار دیگر؛
جا مانده ام آقا من از آدینه تو

ح.م

هوالمحبوب...

خنده ات شیرین ترین تعبیر رویاها! بخند
مادر ای زیباتر از زیباترین زیبا! بخند

روح بارانی  تو اما شک ندارم می شود؛
گریه هایت باعث دلشوره ی دریا، بخند

مهربانی! عاشقی! پروانه ای ! شمعی! گلی!
بهترین مضمون اشعار منی جانا، بخند

آسمان را می شود در چشم مشتاق  تو دید
کوه صبری بر غم و اندوه این دنیا بخند

من بهشتی می شوم با هر دعایت، آن زمان؛
زیر پایت را نگاهی کن به روی ما، بخند

بهترین تفسیر لبخند خداوندی عزیز!
خنده ات شیرین ترین تعبیر رویاها! بخند

ح.م

بسم الله

نکند فاش کنی راز دلت را پسرم!

هر چه دیدی تو فراموش کن اینجا؛ پسرم!

 

کمکم کن که از این کوچه به سرعت برویم

اندکی آمده حالا نفسم جا، پسرم!

 

زیر پهلوی مرا با تنت آرام بگیر

کن تو با سینه بشکسته مدارا، پسرم!

 

دست من را تو بگیری به خدا باکم نیست

کوچه گر پر شود از هجمه اعدا، پسرم!

 

پا شدی روی سر ِ پنجه؛ ولی... طوری نیست؛

می شود قدّ تو اندازهء بابا، پسرم!

 

ای فدای تو و رگ های ورم کرده تو

می شود عقدهء در سینهء تو وا، پسرم!

 

بین ما و تن دیوار و خدا خواهد ماند

می شود باعث این فاجعه، رسوا، پسرم!

 

قامت مادرت اینگونه خمیده ست ولی؛

نگذاری بشود قدّ پدر تا، پسرم!

 

می شوی پیر از این غصه ولی مادر جان!

نکند فاش کنی راز دلت را پسرم!

 

ح.م

شعر تازه است و ویرایش نشده

التماس دعا

یا علی مددی

بسم الله

شب سوم

زبان حال رأس نورانی اباعبدالله با دختر سه ساله اش

 

دیدی آخر دخترم یک بار دیگر آمدم

شوق دیدارِ تو باعث شد که با "سر" آمدم

 

جان من، شیرین زبانی های خود از سر بگیر؛

طعم لبخند تو شیرین تر ز کوثر، آمدم

 

قول دادم از سر نی تا بیایم پیش تو؛

بعد صد بار از نی افتادن من آخر آمدم

 

همنشین عمه بودی در بلاها، دخترم!

من هم از پیش سر خونین اکبر آمدم

 

دیدم از بالای نی، سیلی فراوان خورده ای

روضه ی مکشوفه ی غم های مادر، آمدم

 

قدر یک شب هم شده ام ابیها گشته ای

من پدر بودم که بر زانوی دختر آمدم

 

گرد خاکستر بگیر از صورت بابای خود

"ها" بر این آیینه ام کن،چون مکدر آمدم

 

 

حک شده نام عدو ها روی پیشانی که من؛

دست به دست از ابتدا تا عمق لشگر آمدم

 

غصه ی زخم لب و دندان بابا را مخور

تا که دیدم آستین ها گشته معجر، آمدم

 

مثل عمه لب بر این حلقوم پر خونم گذار

بوسه میخواهم که با رگ های حنجر آمدم

 

بغض ِ در حلق تو بابا را پریشان می کند

جان بابا چشم خود وا کن و بنگر، آمدم

 

ح.م

التماس دعا

ویرایش نشده است

بسم الله

از خودم، از قفس ساده تن دلگیرم
من بهارم که در این فصل خزان میمیرم

دوری از چشم تو سرمازده ام خواهد کرد
نکند "بی تو شدن" حک شده در تقدیرم؟!

هر چه آمد به سرم از دل صد رنگم بود
من نگفتم که در این واقعه بی تقصیرم

قدر یک لحظه فقط دیر رسیدم به خدا؛
من هم عمریست که خسران زده از تاخیرم

عاقبت می رسد آن لحظه، جهان خواهد دید
انتقامی که من از ثانیه ها میگیرم

کربلایی نشدن...حق دلم بود،...ولی...
بیش از این ها تو مکن پیش همه تحقیرم

سر به زیر آمده ام تا به لب چشمه تو؛
شاید ایندفعه بیفتد به دلت تصویرم

ح.م

بدون ویرایش

بسم الله

آمدم با غزلی ساده ولی تکراری

لطف داری تو اگر دل به دلم بسپاری

 

شعر باید که پر از عطر نگاه تو شود

شاعر خوش نفس، اینگونه فراوان داری

 

باورم نیست ولی جان دلم!، حالا که؛

همنشین ات شده ام  در غزلی،...اجباری!؛

 

کاش مرهم بشوی بر دل تنها شده ام؛

قدر یک "ها" تو بر این آینه زنگاری

 

سالها گرد همین خال لبت چرخیدم

تا رهایم کنی از زندگی پرگاری!

 

کاش می شد که لب پنجره ای رو به حرم؛

دانه ای نذر کبوتر شدنم بگذاری

 

من زمین خورده ام از چشم همه افتادم

می شود بال و پرم را به گرو برداری؟!

 

آمدم تا که بگویم چقدر... خشکیدم!

آسمانا! تو بر این خاک دلم می باری؟!

.

.

.

 

من همه درد خودم را به تو گفتم جانا!

اینکه درمان  بکنی یا نکنی؛...مختاری!

ح.م

بسم الله

در فراق ماه رحمت


 
یاد باران میکشد یک خاک باران خورده را 
رحم کن....جانی بده این آسمان مرده را  

سفره را از زیر دستان نگاه ما مکش
تازه عادت داده بودی این دل افسرده را  

در ته گلخانه ات با خارهایم مانده ام
باغبانی کن دمی این بوته پژمرده را  

عطر دستان تو مرهم بوده از روز ازل
کی مداوا میکنی این خاطر آزرده را؟  

بی قراری سهم ما شد از نگاه آخرت
زود برگردان به دلها آن قرار برده را   

آمدی...رفتی ولی گلهای گلدان شاهدند 
بوی باران میکشد یک خاک باران خورده را
ح.م

بسم الله

دست حق باب جنان را ز بقیع بگشوده
کل خلقت شده محصورِ در این محدوده

آسمان بخشش محض است ولی خاک بقیع؛
ظرف بارانی او را به سرش افزوده

چارمین حجت بخشیدن آدم اینجاست
که خیالم شده از هر دو جهان آسوده

در و دیوار و حرم هم که ندارد اینجا؛
چشم خود را مدران سوی زمین بیهوده!

غربت اما نفس شعر مرا میگیرد؛
یاد آن لحظه که در کوچه ماتم بوده...

چون عزادار زمین خوردن مادر بوده 
حرم و پرچم و گنبد شده خاک آلوده


ح.م

 

بسم الله

 

می تپد قلبی درون سینه ی  یک یاکریم؛

هر تپش مستانه می گوید: «حبیبی!... یا کریم!»

 

قبل از او اما به روی خاک قبری دانه هست

مانده ام عاشق تر است قلب کبوتر یا کریم؟

 

ح.م

 

 

بسم الله

آسمان پیش قدم های شما  پا شده است

دین حق با نفس پاک تو احیا شده است

 

خمیه امن رسالت که عمودش انگار؛

تکیه دارد به تو همواره که برپا شده است

 

منصب مادری ِ  امت ایمان، بانو!

این مقامی ست که تنها به تو اهدا شده است

 

حکم کردی به فدایی شدن از بهر رسول؛

قلب تو مجتهدی صاحب فتوا شده است

 

مکتب عاشقی و رسم و مرامت ای عشق!

مو  به مویش وسط کوچه ای اجرا شده است

 

دخترت هم که شبیه تو به چشمش میدید؛

شوهرش در وسط معرکه تنها شده است؛

 

بال و  پر سوخته آمد که رهایش بکند؛

آسمان دید که در کوچه چه غوغا شده است

 

زیر لب زمزمه حضرت جبریل امین:

« بی خودی نیست که او مادر زهرا(س) شده است»

ح.م

بسم الله
آمدیم از وفات مادر ِ مادرمان بنویسیم، این دل دیوانه مان رفت جای دیگری....



زینب!...عزیز دلم!...پیش من بیا
دیگر زمان جدایی رسیده است
مادر فدای نگاهت... کمی بخند
دختر، به خانمی ات، کس ندیده است


دیگر شبیه مادر خود رفتنی شدم
حالا تو جای من و علی چون پیمبر است
باید برای دختر خود درد دل کنم
دختر همیشه محرم اسرار مادر است

من هم درست مثل تو اینجا نشسته ام
وقتی که مادرم نفس اخرش کشید
کوچک، شبیه تو بودم در آن زمان؛
وقتی که جان خسته مادر به لب رسید

آغوش گرم مادری اش وقف گریه ام
شمع نگاه ش قدرت سو سو زدن نداشت
سر تا به پا فدایی دین خدا شد و...
حتی برای رفتن خود یک کفن نداشت

.

.

.


گریه کردی؟ چه شد مگر زینب؟
من که حرف از حسین نیاوردم؟!!
جان مادر نفس بکش دختر!
از کبودی ِ رنگ تو مُردم


تا که حرف از کفن زدم هر بار
بغض تو آتشی به قلبم زد
جان مادر! بیا عزیز دلم
ابر غمها به چشم تو نم زد

جبرئیل از بهشت حق آورد
کفنی از برای مادر من
کربلا هم خدا بزرگ است و...
کفنی میدهد به خاطر من

هر چه از دوست می رسد نیکوست
اگر حتی ز بوریا باشد
پیرهن میدهم به تو ببری؛
صاف و ساده که بی ریا باشد


چادرم هم امانت است زینب
تا تو خاکی ترش کنی مادر
بعد تو یک رقیه ای هم هست
سعی کن تا سرش کنی مادر

پدرم پشت در رسید اکنون
فرصت مادر تو کوتاه است
مژده ای میدهم تو را زینب
که پناه تو قرصی از ماه است

اگر چه ما و حسن می رویم از پیشت
ولی تو غصه نخور...ماه هاشمی داری
برای قلب حسین ت که کاشف الکرب است
تو با وجود اباالفضل مگر غمی داری؟!!

زمان رفتن من شد، تو مانده ای زینب
میان غربت بابا و این برادر ها
خدا به قلب تو کرده عنایتی مادر!
صبور تر شده ای ماورای باور  ها

تمام عصمت من در نگاه تو باقیست
شبیه مادر خود میشوی...خداحافظ
چه زود میرسد آن روز واقعه...گودال
به سوی مادر خود میدوی...خداحافظ

ح.م

بسم الله


"
قل هو الله احد" را تو عزیزم، سندی
گلشن عشق پدر را تو گل سرسبدی

خلق پیغمبری ات معجزه ای دیگر شد 
از "الف" گفتم و تا "یا"ی رشادت بلدی

این شباهت که تو داری به پیمبر هیهات!
جز تو دیگر به خداوند ندارد احدی

حیدر کرب و بلایی و به من واجب شد؛
صد و ده مرتبه با عشق  تو گویم...«ولدی»

ح.م

بسم الله

هر که چشم دل خود را به شما دوخته است
قلب او ذره ای از عشق تو نفروخته است

به خداوند که در هر دو جهان مستغنی ست
هر کسی قطره ای از اشک تو اندوخته است

این پریشانی بی سابقه دل هر شب؛
درس عشقی ست که از چشم تو آموخته است


حاصل غبطه ما بر ملک فطرس بود
دل در این خانه  اگر بال و پرش سوخته است


ح.م

بسم الله

28 رجب...

حرکت کاروان اباعبدالله از شهر مدینه به سوی مکه مکرمه

امنیت نیست در این شهر پر از کفر و گناه

مردمانش همه در خواب عمیقی، گمراه

 

کوچه ها چون رگ خشکیده قلبی بی خون؛

شهر آبستن یک واقعه ای بس جانکاه

 

در خطر جان نفس های دلی بی مانند؛

غصه ها در دل بی تاب عزیزی بی چاه

 

آسمان تیره و تار است و زمین روشن نیست؛

بس که تنها شده در پشت پلیدی ها، ماه

 

صحبت از بیعت با فرد پلیدی ست که او...

دارد از بردن نامش دل شاعر اکراه

 

صحبت از داغ تبر بر جگر شب بو هاست

باغبانی شده از موعد طوفان آگاه

 

در عبایش همه گل های جهان را جا کرد؛

چاره ای نیست! فقط مانده برایش یک راه

 

یاس شش ماهه و آن سرو جوانش را هم؛

با حرم عازم این راه پر از غم شد شاه

 

کاروان پر شده از عطر غریبی چون سیب؛

کعبه بابد بشود قافله را منزلگاه

 

 

حاجی اما به لبش ذکر عجیبی دارد:

هر که دارد هوس کرب و بلا...بسم الله

ح.م

 

بسم الله

هر دم صدا کردم به دل نام شما را

حس کرده قلبم ناز دستان خدا را

 

فرصت ندادی تا بگویم من که هستم!

هر دفعه حاجت داده ای فوراً گدا را

 

پاکیزه تر از آب کوثر بوده ای تو؛

در سعی چشمان تو دیدم من صفا را

 

ردّ نگاهت را گرفتم، تا خدا رفت

چشمت مسلمان کرده جانا انبیا را

 

گمراهی از راه تو ممکن نیست؛...وقتی؛

حتی هدایت کرده ای اهل بلا را

 

از نسل شیطان بوده هر کس بی شما بود

در حق تان هر کس روا کرده جفا را

 

بزم شراب و هتک حرمت های دائم

بر ما تداعی میکند یک ماجرا را

 

گنجینه ای از داغ بی پایان عشقی؛

در سامرایت دیده ام من کربلا را

ح.م

بسم الله

به آب دیده تا شاعر وضو کرد

به سمت قبله چشم تو رو کرد

 

به زیر بارش باران، نگاهت؛

دلش را با بلایی روبرو کرد

 

همان یک لحظه کافی بود و شاعر؛

به شعر بارش بی وقفه خو کرد

 

سرود از آتش در سینه ی آب؛

چه خون ها در دل تنگ سبو کرد

 

به پیش چشم ارباب رغائب؛

فرو یک بغض سنگین در گلو کرد

 

از آن شب شاعر دیوانه هر سال؛

به دل کرب و بلا را آرزو کرد

ح.م

شب آرزوهاست

التماس دعا

بسم الله

تقدیم به دو بانوی زندگی ام
مادر مهربان و بزرگوارم
و همسر عزیزم


ماه من، چهره تابنده این بانو هاست
ماه بودن چه برازنده این بانو هاست

زندگی مستی یک جرعه نگاه است، اصلا؛
زندگی ماحصل خنده این بانو هاست

اشک آنها نسب از گریه باران دارد؛
آتش از گریه سوزنده این بانو هاست

بی خودی نیست که در همهمه غم ها هم؛
عشق هر باره پناهنده این بانو هاست

پا گذاری به تن باغ بهشت از دنیا؛
شأن هر لحظه و آینده این بانو هاست

گر که بوسیدن خاک ره یک زن جرم است؛
حکم من با دل بخشنده این بانو هاست

تا که فرماندهی کشور عشق اند این دو؛
قلبم آماده و رزمنده این بانو هاست

قل هو الله احد...قلب من از این دنیا؛
بی نیاز است که دارنده این بانو هاست
ح.م

<