بسم الله

ماجرای راهب مسیحی و سر متبرک اباعبدالله (ع)....

نیمه شب بود دلش را به صلیبی خوش کرد
دل به تمثالِ زن ِ پاک و نجیبی خوش کرد
خاطرش را به مداوای طبیبی خوش کرد
تا دلش را به مسیحای غریبی خوش کرد

مثل یعقوب ِ پریشان شده در کنعان شد
یوسفی آمد و در دیر دلش مهمان شد

پرچم قافله همرنگ گلی احمر بود
کاروانی که جدا گشته ز یک لشگر بود
آسمان غمزده از فاجعه ای دیگر بود
تار میدید ولیکن سر نی ها، سر بود

ناگهان در دل آرامش شب طوفان شد
پیرمرد از نفس افتاد و دلش حیران شد

کاروان آمد و از قامت سر خون می ریخت
پا به پای زنی در بین گذر خون می ریخت
جای اشک بصر از چشم قمر خون می ریخت
پیش چشم پدر از چشم پسر خون می ریخت

آسمان مرثیه خوان پسر انسان شد
ماه در پشت سر ابر سیه پنهان شد

دشت از تابش خورشید و قمر محشر بود
کاروان حامل صد نسترن پرپر بود
نیزه ها بین صف خسته چند دختر بود
بین سر ها، سری از باقی سرها، سر بود

وضع دلشوره اش آن لحظه دو صد چندان شد
محو زیبایی بی سابقه ی جانان شد


نیزه دار آمد و او از سببش پرسش کرد
از پریشانی ِ موها و لبش پرسش کرد
جرئتی کرد و ز نام و لقبش پرسش کرد
تا که از مادر و اصل و نسبش پرسش کرد

ناخودآگاه تمام جگرش عطشان شد
قسمت چشم ِ دل و دیده او باران شد


درهمی داد و سر عیسای خونین را خرید
تشنه لب بود و همه دریای خونین را خرید
یوسف لب تشنه زیبای خونین را خرید
قدر یک شب هم شده لیلای خونین را خرید

چون که آه جگر از دیدن او سوزان شد
بی سبب نیست خدا هم ز غمش گریان شد


ساعتی شد که خودش بود و سری خون آلود
زخم ها، زخم دگر بر جگرش می افزود
بوسه ای زد به لب ِ از اثر سنگ کبود
زیر لب گفت که ای کاش که بی مادر بود

غصه دار از اثر مرثیه دندان شد
ناگهان صورت چون لاله ی سر تابان شد

با گلاب و آب و عنبر قامت سر را که شست
عاشقانه صورت زیبای دلبر را که شست
غرق گریه خون در رگهای حنجر را که شست
گرد خاکستر به روی دیده تر را که شست


دیدن چشم پر از خون شده اش آسان شد
اندکی داغ دل و سینه او درمان شد

در همین فرصت کم عاشقی آموخته بود
چشم خود بر نگه نافذ سر دوخته بود
ماه رویی که سر ِ زلف و لبش سوخته بود
اشک می آمد و رخسار برافروخته بود

چشمه معرفتی در دل او جوشان شد
نیمه شب بود که انجیل دلش قرآن شد
ح.م