img

به وبسايت ما خوش آمديد

با استفاده از يا می توانيد بين بخش های مختلف وبسايت جابه جا شويد

وارد شويد

قلم شکسته

تا در شکست، سینه شکست و قلم شکست

ادامه
قفس

قفس

بسم الله

از خودم، از قفس ساده تن دلگیرم
من بهارم که در این فصل خزان میمیرم

دوری از چشم تو سرمازده ام خواهد کرد
نکند "بی تو شدن" حک شده در تقدیرم؟!

هر چه آمد به سرم از دل صد رنگم بود
من نگفتم که در این واقعه بی تقصیرم

قدر یک لحظه فقط دیر رسیدم به خدا؛
من هم عمریست که خسران زده از تاخیرم

عاقبت می رسد آن لحظه، جهان خواهد دید
انتقامی که من از ثانیه ها میگیرم

کربلایی نشدن...حق دلم بود،...ولی...
بیش از این ها تو مکن پیش همه تحقیرم

سر به زیر آمده ام تا به لب چشمه تو؛
شاید ایندفعه بیفتد به دلت تصویرم

ح.م

بدون ویرایش

آرزو

بسم الله

به آب دیده تا شاعر وضو کرد

به سمت قبله چشم تو رو کرد

 

به زیر بارش باران، نگاهت؛

دلش را با بلایی روبرو کرد

 

همان یک لحظه کافی بود و شاعر؛

به شعر بارش بی وقفه خو کرد

 

سرود از آتش در سینه ی آب؛

چه خون ها در دل تنگ سبو کرد

 

به پیش چشم ارباب رغائب؛

فرو یک بغض سنگین در گلو کرد

 

از آن شب شاعر دیوانه هر سال؛

به دل کرب و بلا را آرزو کرد

ح.م

شب آرزوهاست

التماس دعا

قصه عشق تو بی تاب شدن هم دارد

بسم الله

جنون نوشت....

قصه عشق تو بی تاب شدن هم دارد
فکر دیدار تو بی خواب شدن هم دارد


اربعین و صفر و قصه جا ماندن من
از خجالت به خدا آب شدن هم دارد


حرمت نان و نمک را دل اگر بشکسته ست
داغ شرمنده ارباب شدن هم دارد


هر نگاهی که به جز. روی تو را عاشق شد
مات یک گنبد در قاب شدن هم دارد

***

قطره ای اشک به یاد حرمت کافی بود
اشک تو فاتح ابواب شدن هم دارد


من قسم میدهمت جان رقیه ت آقا!
توبه آویزه ی اسباب شدن هم دارد


ماه روی تو مرا نور بصر گشته حسین(ع)
همنشینی تو مهتاب شدن هم دارد


رحمت واسعه ات بود، نگاه م کردی
این عنایات تو کمیاب شدن هم دارد


در نمازم خم ابروی تو دستم که گرفت
بی نیاز از تن محراب شدن هم دارد

ح.م

خوف و رجا

بسم الله


با نفختُ ریختند در ما خدا را بیشتر

در دل ما فاضل خاک شما را بیشتر

 

14 معصوم را در گریه هایم خوانده ام

عاشقم من روضه اهل کسا را بیشتر

 

مرغ قلبم می رود هر سو ولیکن عاقبت

می شناسد گنبد کرب و بلا را بیشتر

 

هر وجب از این حرم را بوسه باران میکنم

چون جوانم، قبله پائین پا را بیشتر

 

نان و آب و روزی ام از برکت عشق شماست

رزق دائم داده ای اشک و بکا را بیشتر

 

بر سر عهد تو با خون جگر ماندم ببین!

یاد من ماند از ازل «قالو بلی» را بیشتر

 

گاهی میگویی بیا و گاه در اذن دخول؛

نذر قلبم میکنی تلخی "لا" را بیشتر

 

هر چه میخواهی بکن، تنها نگاهت می کنم

بس که حس کردم غم خوف و رجا را بیشتر

 

کربلایت هم نشد، یک حسرتی دارم هنوز

شوق سقاخانه ی عشق رضا را بیشتر

 

من که میمیرم، بیا و مرحمت کن لا اقل

عاشقم مردن در این ماه عزا را بیشتر

ح.م



آهسته قدم بزن...

بسم الله


برای زوار اربعین، شاید که نگاهی به دل های جامانده به زیر پا هم بیندازند....


مزد چهل روز پریشانی نای ت زائر

از میان همه کردند جدایت زائر

 

دست ارباب خودش دوخته از روز ازل؛

خلعت نوکری خویش برایت زائر

 

بی سبب نیست خدا هم به شما مینازد

حضرت فاطمه کرده ست دعایت زائر

 

هر سلام تو، جهان در تب و تاب است

با لرزش آهنگ صدایت زائر

 

کاش در صحن علمدار، به یادت آرند

ما را به میان گریه هایت زائر

 

آهسته قدم بزن، خدا می داند

جا مانده دلی به زیر پایت زائر

 

این ذکر «حسین حسین» مرا خواهد کشت

مستانه بخوان، جان به فدایت زائر


ح.م


ویرایش نشده است

بی آبرویی...

بسم الله

پارسال این وقت ها...

دوباره  قلب زارم زیر و رو شد
همینکه صحبتی از آبرو شد

همان چیزی که می ترسیدم از آن؛
سرم آمد، تمامش مو به مو، شد

رفیقان می روند و مانده ام من
دلم با این حقیقت روبرو شد

همین ماندن، همین بی آبرویی
شبیه استخوانی در گلو شد

نگاهت را چرا از من گرفتی؟
تو را دیدن برایم آرزو شد

میان جمع عشاقت حسین جان!
تمام راز در این سینه رو شد

یکایک قطره های اشک شعرم
برای صورت دفتر وضو شد

دو رکعت گریه  میخوانم که شاید؛
خیالم محرم راز مگو شد

چه کردم؟  یا چه دیدی؟ یا چه گفتند؟
که شاعر این چنین بی آبرو شد


ح.م


حق آب و گل

بسم الله

 

داغ یک کربلا شقایق را

ما چو پروانه ها به دل داریم

 

ما پریشان روی سقائیم

سینه ای داغ و مشتعل داریم

 

تکه تکه شویم اگر صد بار

بر زبان ذکر متصل داریم

 

یا علی(ع)، یا حسین(ع) و یا زینب(س)

دشمنان را ز خود خجل داریم

 

زاده ی اشک و تربت عشقیم

کربلا حق آب و گل داریم


ح.م


کلید

 

 

کلید

بسم الله

کمی شعر جدیدم فرق دارد
و تاکید اکیدم فرق دارد

و نحن اقرب..صدباره گفتم:
که من حبل الورید م فرق دارد

در باغ بهشتت باز باز است
که من اصلا  کلیدم فرق دارد

ح.م

بهشت

 

بسم الله


نام زیبای تو بر سینه ی منقوش بهشت

دلبری میکند از جان و دل و هوش بهشت

آسمان هم به دلش بار امانت نکشید
از ازل بار غمت بوده سر ِ دوش بهشت

بوسه ی عشق تو تنها به لب او گل کرد،
تا خداوند اذان گفت در ِ گوش بهشت

یک سبد نرگس شهلا به بغل...مستم کرد
آرزویم شده یک لحظه در آغوش بهشت

من کجا روی تو و معجزه ی دیدارت؟
شهد شیرین غزل های ترم نوش بهشت

ح.م

 

اولین سفر

 

 

شرح اولین زیارت یک شاعر
جملات داخل «» از زبان شاعر است و باقی از زبان راوی!
اینکه "شاعر" کسیت و "راوی" کسیت و "تو" کیست و "او" کیست با "شما"!!!
طولانیست...شرمنده پیشاپیش!
زیر تابش مهتاب، مثل هر شب و هر بار
دفتری ورق میخورد، بین باور و انکار
شاعری نفس هایش بوی عاشقی می داد
واژه ها غریبانه روی دفترش آوار
می نوشت و خط میزد بر تن غزل هایش؛
« ای قلم! تو یاری کن، لا اقل، همین یک بار»
لحظه ای پر از شوقت، گرم ِ گفتگو با تو
گَه تمام ابیاتش از نبودنت سرشار
بر خودش تشر میزد : « بس کن این تقلا را؛
دست ِ خسته را امشب، از سر غزل بردار
من کی ام که بِنویسم از طلوع چشمانت؛
من غروب ِ پائیزم بی نگاه تو ای یار!»
محو گنبد در قاب شد نگاه رنجورش،
رفته رفته خوابش برد غرق ِ در همین افکار
ناگهان به خود آمد، چشم خسته را وا کرد
«ای خدا! چه میبینم؟!...معجزه شده انگار»
باورش نبود اما، واقعا همانجا بود؛
زنده روبرویش بود، قاب ِ عکس ِ بر دیوار
ماتِ گنبدِ در نور...در دلش چه غوغا شد؛
رعشه ای بر اندامش، لکنتی که در گفتار
« الســ...سلام یــ...ا...ارباب! ، السلام ای مهتاب!»
با صدای خش دار و زار و خسته و بیمار
خوانده بوده در جائی " چشم برزخی داری"
ذکر دائمش این بود: « یا کریمُ یا ستّار!»....":((
لطمه زد به ابیاتش، تند و تند هی میخواند؛
هر چه روضه از بر بود، شاعرانه تر اینبار
گفت و گفت و آتش ریخت، رندی اش کمی گل کرد:
«مادرت وساطت کرد، عاشقان خود بسیار.
من فقط غزل دارم، دست قلب ِ من خالی ست؛
مشتی خاک بی ارزش، شد نمونه ی خروار.
شاعرانه گیم ارباب! لطف مادرت بوده،
آینه شدم...اما غرق ِ نکبت و زنگار.
گنبدت هلاکم کرد...از نو عاشقم کن باز؛
آمدم غریبانه، دلبری کنی دلدار! »
با نگاه محزونش، طرح یک غزل میریخت
خانه ات غزل! آباد...مرحبا به تو معمار!
                   ***
ناگهان وجودش سوخت، قاب عکس، چوبی شد!
اشک ماتمش جاری، « ای خدا!...شدم بیدار؟»
در کنار دستانش، یک قلم که افتاده؛
بوی کربلا میداد ، دفترش کمی انگار
او نوشت و امضا کرد : " حاء و میم" ، « یا فطرس!؛
جان من غزل ها را دست صاحبش بسپار»
زیر تابش مهتاب، مثل هر شب و هربار
دفتری ورق میخورد، خالی از غم و انکار
ح.م
                                            

آخرين نظرات

سلام علیکم اجرکم عندالله. خیلی عالی بود

با تشکر و سپاس بسیار عالی و جانسوز ...

سلام علیکم. ایام تسلیت... عللی ...

سلام، این شعر  هر روز سروده ...

سلام علیکم به به کم الله   فوق ...

راه شعرا دور ز راه عرفا نیست... موفق باشید.

سلام و ادب.......خدا قوت..اجرتون ...

سلام. زیبا، دلنشین، فوق العاده! ...

{باعرض سلام وادب واحترام} ...

گالری عکس

درباره سايت

قلم شکسته

إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ حَنِیفًا

دنبال کنندگان ۴ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

اطلاعات تماس، پيوندها و ...

اطلاعات تماس

  • ايميل
  • تلفن
    --
  • مدير سايت
  • امروز:
    يكشنبه, ۱۳ آذر ۱۴۰۱، ۰۸:۵۵ ق.ظ

قدرت گرفته از بلاگ بيان