قلم شکسته

این قلم بشکسته و مبهوت روی مادر است

۲ مطلب با موضوع «سه ساله ارباب» ثبت شده است

بسم الله

شب سوم

زبان حال رأس نورانی اباعبدالله با دختر سه ساله اش

 

دیدی آخر دخترم یک بار دیگر آمدم

شوق دیدارِ تو باعث شد که با "سر" آمدم

 

جان من، شیرین زبانی های خود از سر بگیر؛

طعم لبخند تو شیرین تر ز کوثر، آمدم

 

قول دادم از سر نی تا بیایم پیش تو؛

بعد صد بار از نی افتادن من آخر آمدم

 

همنشین عمه بودی در بلاها، دخترم!

من هم از پیش سر خونین اکبر آمدم

 

دیدم از بالای نی، سیلی فراوان خورده ای

روضه ی مکشوفه ی غم های مادر، آمدم

 

قدر یک شب هم شده ام ابیها گشته ای

من پدر بودم که بر زانوی دختر آمدم

 

گرد خاکستر بگیر از صورت بابای خود

"ها" بر این آیینه ام کن،چون مکدر آمدم

 

 

حک شده نام عدو ها روی پیشانی که من؛

دست به دست از ابتدا تا عمق لشگر آمدم

 

غصه ی زخم لب و دندان بابا را مخور

تا که دیدم آستین ها گشته معجر، آمدم

 

مثل عمه لب بر این حلقوم پر خونم گذار

بوسه میخواهم که با رگ های حنجر آمدم

 

بغض ِ در حلق تو بابا را پریشان می کند

جان بابا چشم خود وا کن و بنگر، آمدم

 

ح.م

التماس دعا

ویرایش نشده است

بسم الله

از لسان مبارک حضرت ارباب به سه ساله دردانه اش.


رنگ نیلی زده اند بر تو که زیبا باشی
و خدا خواسته هم صورت زهرا باشی

ماه پنهان شده امشب، که نباشد در چشم
آسمان باشد و ماه ش، که تو تنها باشی

و خدا خواسته از معجزه ی بارش اشک؛
با همه کوچکی ات، وسعت دریا باشی

خط  به خط خوانده ام امشب به خدا در گوش ت؛
مصحف فاطمی ام را که تو معنا باشی

آمدی برگ گلم! تا وسط معرکه ها
کاشف الکرب من و حضرت سقا باشی

نه که این نام "یتیمی" به شما می ماند
تو از این تهمت بی پایه مبرا باشی

عاقبت می رسد آن لحظه ی رویایی...آه
قدر یک شب که شده؛ ام ابیها باشی

ناظران خرده از آن موی سپیدت گیرند
و تو سرگرم سخن با سر بابا باشی

تو چرا اینهمه دستت به کمر میگیری؟
زخم ها مانع آن است که سر پا باشی؟

گو به هر کس که ز قد خم تو می پرسد:
من خود فاطمه ام!... کاش که بینا باشی

دخترم! قبله سوم شده این شهر دمشق
مثل شش گوشه، تو باید که مطلا باشی


ح.م

<