بسم الله

اللهم عجل لولیک الفرج....

قلمی دست دلم بود و دلم  آه کشید
ناز او را که خریدیم، به اکراه، کشید

وعده دادی که به نقاشی او جان بخشی
قول دادی و دلم عاقبت آنگاه کشید

خواست آزاد شود از همه جا و همه کس
بی امان جلوه ای از چهره ی دلخواه کشید

غرق، در حسرت یعقوبی صدساله خود
یوسفی را که برون آمده از چاه کشید

آسمان را به زمین با قلمش داد گره
ماه ِ کامل شده ای را وسط راه کشید

ودلم خواست که روشن بشود دنیایش
پس دو خورشید  به جای نگه ماه کشید

هر چه او خواست خودش فاصله را کم بکند
یا که آن راهِ پر از فاصله، کوتاه کشید؛

ولی انگار محقق نشد آن وعده، هنوز
کار دل باز به یک غصه جانکاه کشید

محو شیرینی لیلا، دل مجنون شده ام
چون اویس به قرن آمده صد آه کشید

ح.م