بسم الله...

قصه ها دارد این قلم در سر
کربلا در روایتی دیگر

قصه شهر و کوچه هایی سرد
قصه داغ ِ در دل معبر

ختم قرآن ناطق است انگار؛
فاتحه خوانده اند به پیغمبر(ص)

آتش خشم و کینه آورده ست
لشگری را مقابل یک در

پشت در، مادری که تا دیروز؛
پا نمی گشته از دل بستر

بعد چندی که پا شده از جا؛
خنده آمد به صورت دختر

خنده اش ناگهان پریشان شد
با لگد وا شد عاقبت آن در


پیش چشمان آسمان می سوخت
آیه آیه به پشت در کوثر

راز در سینه اش چه سوزان است
میخ در هم نمی کند باور؛

مانده از درب خانه ای تنها؛
آتش و خون و گرد خاکستر

ردّ خون می رسد به پاهای؛
مرد تنهای فاتح خیبر

قل اعوذ من البلا...وقتی؛
بسته شد دست غیرت همسر

بر زمین می کشد خودش را ماه!
دست خود را رسانده تا دلبر

 «

: « بی حیا ها! رها کنیدش زود
یا که نفرین کنم تو را کافر؟!!

بازویش را رها نخواهم کرد
بی خودی ضربه می زند خنجر!

             *
ذوالفقار خودت مکش بیرون!
فاطمه می شود تو را یاور

ماجرای سپر که یادت هست؟!
إنّ نَفسی لک الفداء، حیدر!

فکر من را مکن علی جانم!
«
یاعلی» خوانده ام بر این پیکر

تا که چشمم به چشمشان نخورد
فاطمه قد خمیده تر، بهتر

تو چرا غصه میخوری آقا؟!
می شود نسل ظالمان ابتر

تا ابد عطر فاطمه باقیست
یاس گلخانه هر چه نیلی تر...

این کبودی چشم و دستم نه؛
بغض تو می کشد مرا آخر

تازه آغاز کربلا ها بود
نشوی جان فاطمه، مضطر

داغ تابوت و نیمه شب مانده
داغ صد باغ لاله ی پرپر 

مانده تازه که بی پسر بشویم
مانده آن داغ و غصه معجر

غربت و اشک و صبر و خون خوردن؛
زیر لب «یا علی» بگو حیدر!

کربلای من و تو اینگونه ست
کربلا در روایتی دیگر»»

ح.م