بسم الله
آمدیم از وفات مادر ِ مادرمان بنویسیم، این دل دیوانه مان رفت جای دیگری....



زینب!...عزیز دلم!...پیش من بیا
دیگر زمان جدایی رسیده است
مادر فدای نگاهت... کمی بخند
دختر، به خانمی ات، کس ندیده است


دیگر شبیه مادر خود رفتنی شدم
حالا تو جای من و علی چون پیمبر است
باید برای دختر خود درد دل کنم
دختر همیشه محرم اسرار مادر است

من هم درست مثل تو اینجا نشسته ام
وقتی که مادرم نفس اخرش کشید
کوچک، شبیه تو بودم در آن زمان؛
وقتی که جان خسته مادر به لب رسید

آغوش گرم مادری اش وقف گریه ام
شمع نگاه ش قدرت سو سو زدن نداشت
سر تا به پا فدایی دین خدا شد و...
حتی برای رفتن خود یک کفن نداشت

.

.

.


گریه کردی؟ چه شد مگر زینب؟
من که حرف از حسین نیاوردم؟!!
جان مادر نفس بکش دختر!
از کبودی ِ رنگ تو مُردم


تا که حرف از کفن زدم هر بار
بغض تو آتشی به قلبم زد
جان مادر! بیا عزیز دلم
ابر غمها به چشم تو نم زد

جبرئیل از بهشت حق آورد
کفنی از برای مادر من
کربلا هم خدا بزرگ است و...
کفنی میدهد به خاطر من

هر چه از دوست می رسد نیکوست
اگر حتی ز بوریا باشد
پیرهن میدهم به تو ببری؛
صاف و ساده که بی ریا باشد


چادرم هم امانت است زینب
تا تو خاکی ترش کنی مادر
بعد تو یک رقیه ای هم هست
سعی کن تا سرش کنی مادر

پدرم پشت در رسید اکنون
فرصت مادر تو کوتاه است
مژده ای میدهم تو را زینب
که پناه تو قرصی از ماه است

اگر چه ما و حسن می رویم از پیشت
ولی تو غصه نخور...ماه هاشمی داری
برای قلب حسین ت که کاشف الکرب است
تو با وجود اباالفضل مگر غمی داری؟!!

زمان رفتن من شد، تو مانده ای زینب
میان غربت بابا و این برادر ها
خدا به قلب تو کرده عنایتی مادر!
صبور تر شده ای ماورای باور  ها

تمام عصمت من در نگاه تو باقیست
شبیه مادر خود میشوی...خداحافظ
چه زود میرسد آن روز واقعه...گودال
به سوی مادر خود میدوی...خداحافظ

ح.م