بسم الله

من حیدرم که ساقی اهل ولا شدم
خیبر شکسته شد که شه لافتی شدم

من حیدرم که در شب معراج احمدی
در پیش چشم خیس محمد(ص)، خدا شدم

در زیر چادری که نه خاکی، نه پاره بود
من هم عمود خیمه ی اهل کسا شدم

کیسه به دوش شهر غم و غصه ها منم؛
من همنشین سفره سرد گدا شدم

من حیدرم که صاحب داغ ولایت است
من حیدرم که در غم زهرا(ع)، فنا شدم

من حیدرم ، به  خیبریان آشنا ترم؛
حالا اسیر حیله نسل زنا شدم

فصل صبوری است و همان طرفه خاک غم
عاشق شدم که لایق جام بلا شدم

دستی که بسته است و چهل مرد نابکار....
شرمنده تر ز حضرت خیر النسا شدم


او تا به آخرین نفسش پای کار من؛
من هم به داغ غربت او مبتلا شدم


آن ضربه های آخری اش خواب هر شبم؛
آن آخرین لگد... که  ز زهرا(س) جدا شدم


شق القمر نمودن ما اکتسابی است
من ماهرانه صاحب فرق دوتا شدم

این ضربتی که زد به سرم، نعمت خداست
از فکر خنده های مغیره رها شدم

من هم شبیه قلب حسن(ع) با سکوت و درد
اهل غروب و گریه و بغض و  خفا شدم

از ماجرای کوچه و سیلی و میخ در؛
مشکل گشای عالمم و  بی دوا شدم

رد می شوم ز کوچه و دود و هجوم و در؛
آتش درون سینه نهفتم...فدا شدم

این بار دوم است که من میخورم زمین؛
آندفعه از هراس هجوم و تو...پا شدم


مادر، میان کعبه مرا نذر قبله کرد
حالا میان قبله ی چشمت ادا شدم

ح.م