بسم الله

 

من از قبیله ی اشکم، دچار  وادی غربت

که قطره قطره چکیدم دوباره از سر عادت

 

کلید گریه  مگر که، به قفل توبه درافتد

بَرَد دوباره  دلم را به روز اول خلقت

 

به روز تلخ جدایی، زتو...ز آنهمه خوبی

به آن هبوط پر از غم، به حس آنی وحشت

 

میان خاطره هایم، کنار آدم و حوا؛

فتاده سیب قشنگی! به طعم دوری و حسرت

 

گناه فاصله از تو، گناه از تو بریدن

گناه اول انسان، شروع اشک ندامت

 

خدای خوب  غزل ها، برای آدم و حوا

دوباره کرده فراهم، بساط روضه و هیئت

 

بخوان به نام خدایت؛ حمید و عالی و فاطر

بگو حسن که بیایی به سایه سار ولایت

 

ادای واژه ی پنجم...تمام آدم و عالم؛

خدا و خیل ملائک، نشسته در غم و محنت

 

و بوی سیب عجیبی، وزیده در دل صحرا

و اشک و ناله ی آدم و عطر تازه تربت

 

من از نژاد ترابم، ز نسل آدم و حوا

من از اهالی دردم، تو از تبار محبت

 

شبیه قصه ی گندم، شبیه قصه سیبم

ببین دوباره رسیدم به شهر خالی ظلمت

 

شبیه ضجه ی حوا، شبیه گریه آدم

من از قبیله اشکم، چکیدم از سر عادت

 

ح.م