بسم الله


این قلب پاره پاره گمانم نمی زند

حالا من آمدم که بمانم، نمی زند

 

در گیر و دار جنگ دلم با زمانه، عشق؛

مهری به نامه های امانم نمی زند

 

من مستحق به سیلی قهر غزل شدم

اما قسم به اشک روانم....نمی زند

 

درگیر روزه های سکوت است شعر من؛

حرفی برای راحت جانم نمی زند

 

باید برای کاغذ و دفتر نفس شوی

وقتی که نبض شعر جوانم نمی زند

 

تنها تویی که با دل من صاف و ساده ای

کس جز تو سر به راز نهانم نمی زند

 

جز رنگ چشم های تو نقاش زندگی

رنگی دگر به سقف جهانم نمی زند

 

من تازه با نگاه تو شاعر شدم، بمان

بی تو که نبض شعر جوانم نمی زند


ح.م