بسم الله

 

بشکند آن قلم که امضا کرد

بغض در قلب کوفه حاشا کرد

 

بشکند دست بیعتت کوفه

خون دوباره به قلب مولا کرد

 

بشکند دست مسلم ت ارباب!

او بساط سفر مهیا کرد

 

گفته بودم "بیا" ولی افسوس؛

این "بیا" گفتنم چه غوغا کرد

 

می نویسم بدانی ای آقا!

شهر کوفه چه با دل ما کرد

 

شب و روز چنین بلادی را؛

باید از هم کمی مجزا کرد

 

صبح کوفه جواب من، "آری"

شب نصیب نگاه من، "لا" کرد

 

نامه ها تیغ و دشنه شد آقا

اف بر این خدعه ای که دنیا کرد

 

جان مسلم! میا میا کوفه!

باید از این قبیله پروا کرد

 

می دویدم میان هر کوچه؛

فکر معجر قد مرا تا کرد

 

می کند سمّ اسبشان با تو

آنچه "در" با حریر زهرا کرد

 

زخم سربسته ی مدینه چرا؛

وسط معرکه دهن وا کرد؟

 

 

چقدر قافله، " علی" دارد!!

کینه شان را دوباره احیا کرد

 

دائما فکر اصغرم آقا؛

حرمله تیغ خود مهیا کرد

 

این جماعت که ارباً اربا را

با علی اکبر تو  معنا کرد

 

فکر اکبر روان من پژمرد

قلب مجنون، دعای لیلا کرد

 

لا اقل مشک آب خود پر کن

لشگری قصد چشم سقا کرد

 

دیگر آتش گرفته چشمانم

گریه از بهر داغ فردا کرد

 

فکر زینب قرار من برده

دیده را یک "سلام" دریا کرد

 

زخم کاری قلب مسلم را

آن "علیک" شما مداوا کرد

 

می شود جسم این سفیرت را

سر در شهر کوفه پیدا کرد

 

جان مسلم! میا میا کوفه!

باید از این قبیله پروا کرد


ح.م