بسم الله


کهکشان نگاه این بانو

داغ هجده ستاره را دیده ست

 

تا رسیده ست بر سر گودال؛
نفس در شماره را دیده ست

 

جای بوسیدنی ترین حنجر

گردن پاره پاره را دیده ست

 

روی جسمی که زینت عرش است

رقص صدها سواره را دیده ست

 

روی موهای طفل دردانه ش

جای چنگ شراره را دیده ست

 

کوچه یک دانه اش حسن را کشت

کوچه های دوباره را دیده ست

 

چشم او محو چشم سقا بود

ناگهان یک اشاره را دیده ست

 

سر که چرخیده سوی یک بازار

چشم او گاهُواره را دیده ست

 

بی خودی نیست قامتش خم شد

داغ هجده ستاره را دیده ست

 

ح.م